***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشارکیون ******************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشارکیون ******************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

########## بنام خدا ##########
--پایگاه جامع اطلاع رسانی در موضوعات زیر --
..... با سلام و تهیت .. و .. خوشامدگویی .....
*** برای یافتن مطالب مورد نظر : داخل "طبقه بندی موضوعی " یا " کلمات کلیدی" شوید.....
*** این پایگاه : بصورت مستمر درحال بارگزاری اطلاعات می باشد....................................
*** مطالب خود را : جهت بارگزاری ارسال..... بفرمایید ..........................-- موفق باشید --

طبقه بندی موضوعی

در کلاس زندگی

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۱۲ ق.ظ

مرحوم حاج شیخ عبدالکریم، از کسی که به طلّاب امثال ایشان پول می داد، وجه را می گرفت و خود قناعت می کرد و آنچه ممکن بود به آقا سید محمد فشارکی می داد.


مجله  حدیث زندگی  مهر و آبان 1381، شماره 7 
در کلاس زندگی
60

همه فرزندان وطنم

آیة اللَّه سیدحسن مدرّس، آخرین فرزندش (فاطمه بیگم) را بسیار دوست می داشت و از شدّت علاقه نسبت به وی، او را «شوریه» خطاب می کرد. در یکی از روزها این دختر دلبندش به بیماری حصبه مبتلا گردید و با تب شدیدی مواجه گشت. پزشک معالج وی، توصیه نمود که فرزند مدرّس باید به نقطه ای خوش آب و هوا چون شمیران تهران انتقال یابد تا معالجات، مؤثر واقع شود و او از این تب سوزان رهایی یابد. مدرّس در جواب وی می گوید: «همه بچه های کشور، فرزندان من هستند. روا نمی دارم که دختر من به جایی خوش آب و هوا انتقال یابد و دیگران در محیط گرم تهران و یا شهرهای دیگر در شرایط سختی به سر برند ؛ مگر این که برای همه آنان چنین شرایطی فراهم باشد».

داستان های مدرّس، ص 72

اکتفا کردن به شرایط عادی

در ایّام قحطی (سال های قبل از 1320 ه .ش) که اغلب مردم از جهت آذوقه در سختی بودند و مرحوم حکیم الهی قمشه ای گاه صبح، به دکّه نانوایی می رفت و ظهر، با یک نان و گاهی دست خالی باز می گشت، یکی از دوستان ایشان که در دستگاه حکومت وقت، صاحب نفوذ بود به وی پیشنهاد کرد که اگر اجازه دهند یکی دو خروار آرد برای ایشان به صورت خصوصی تأمین کند. الهی قمشه ای نیز چون نمی خواست ابراز محبت او را به طور مستقیم رد کند گفت: «فردا به شما خبر خواهم داد». فردای آن روز، وقتی آن دوستش به دیدار ایشان آمد، در پاسخش گفت: «دیشب در رؤیایی راستین دیدم که سروشی یک رباعی باباطاهر را که تنها یک عبارت آن را تغییر داده بود به آوازی زیبا و لطیف می خواند:

خوشا آنان که اللَّه یارشان بی

به حمد و قل هو اللَّه، کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان، انبارشان بی!».

سپس از وی تشکر نمود و گفت: «انبار ما به انبار حق، وصل گردید و دیگر نیازی نداریم». در واقع، نمی خواست شرایط او با موقعیت مردم عادی تفاوت کند و چنین سرود:

مُنعم نیاساید از غم و درد

گر در غم فقر بینوا نیست

نیکویی از بینوا نوازی

بر نیکمردی، خبر این گوا نیست

و هم ایشان سروده است:

هر کس نخورد غم مسلمانان

نشناخته عقل و دین، مسلمانش .

خوشه ها، طیبه الهی تربتی، 123 - 124

دعای استاد

(علامه حسن حسن زاده آملی نوشته است:) در مدرسه مروی تهران، مرحوم آیةالله حکیم، محیی الدین مهدی الهی قمشه ای را برای ناهار دعوت کردم. با کمال گشاده رویی و آقایی پذیرفتند و این بنده، به وضع طلبگی غذایی در حجره تهیه کردم و ایشان با چه بزرگواری ای ناهار را میل نمودند و دعای خیر در حق ما فرمودند که اکنون از یادآوری آن صحنه منفعلم. وقتی یکی از اساتیدم به این بنده می فرمود: «به آمل نرو، ضایع می شوی!». مرحوم الهی فرمودند: «اگر امثال شما حمایت (مردم) را عهده دار نشوید، پس چه کسی باید قبول کند».

در همه مدتی که با او حشر و نشر داشتم، سخن ناگواری از او نشنیدم. بنده حریم استاد را بسیار حفظ می کردم. سعی می نمودم در حضورشان به دیوار تکیه ندهم. چهار زانو ننشینم. سخن را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم. چون و چرا نمی کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً یک وقتی محضر همین آقای قمشه ای بودم. ایشان در حالت چهارزانو نشسته بود و پای راستش بیرون بود. من پهلوی ایشان نشسته بودم، خم شدم و کف پای ایشان را بوسیدم. ایشان فرمودند: «چرا این کار را کردی؟». گفتم: «من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم. همین که پای شما را ببوسم برایم خیلی مایه مباهات است».

یک وقتی که در محضرشان بودم، فرمودند: «آقا شما خیر می بینید». عرض کردم: «الهی آمین! امّا آقا چرا و روی چه لحاظی این بشارت را به من دادید که من خیر می بینم؟». فرمودند: «چون شما را زیاد در حقّ اساتیدتان متواضع می بینم».

نامه ها - برنامه ها، حسن حسن زاده آملی، ص 87

حق شناسی و وفاداری

از فضایل بزرگ اخلاقی آیةاللَّه حاج شیخ عبدالکریم حائری، صفت عالی و پرافتخار «حق شناسی» و حالت «وفاداری» آن بزرگوار نسبت به اساتیدشان است. استاد محبوب ایشان، آیةاللَّه سیدمحمد فشارکی طباطبایی با داشتن مقام بسیار بالای علمی، رساله ننوشت و خود را در معرض مرجعیت قرار نداد و چون زندگی زاهدانه ای پیش گرفت، در هاله ای از فقر و تنگدستی به سر می برد.

فرزند آیةالله حائری، از مرحوم حاج آقا حسن فرید - که بسیار مرد نورانی ای بود - و او از پدرشان مصطفی فرید نقل کرده است که مرحوم حاج شیخ عبدالکریم، از کسی که به طلّاب امثال ایشان پول می داد، وجه را می گرفت و خود قناعت می کرد و آنچه ممکن بود به آقا سید محمد فشارکی می داد.

حاج شیخ مرتضی حائری فرزند ایشان گفته است: من در بیماری سید استاد برای پرستاری ایشان شب ها نزدش می خوابیدم. چون فرزندانشان کوچک بودند و خودم متکفّل آوردن و بردن، لکن بودم تا این که ایشان رحلت نمودند. تا موقعی که در نجف اشرف بودم نیز خدمتکاری خانه ایشان را عهده دار بودم و از بیرون، نان و گوشت و لوازم برای اهل منزل می خریدم و می آوردم. در همان مواقع ایشان را در رؤیایی راستین مشاهده کردم، در کریاس(=ورودی) منزل خود بودند. دستشان را بوسیدم و گفتم: «آقا! نجات در چیست؟». فرمود: «در تزکیه نفس و توجّه به بچه های من».

آیةالله مؤسس، علی کریمی جهرمی، ص 4 - 41.

نیکی اندک و توفیق سرشار

(حضرت آیةالله خامنه ای آورده اند:) بد نیست من مطلبی را از جوانی خودم برای شما نقل کنم. بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه ای توفیقاتی داشته ام، وقتی محاسبه می کنم به نظرم می رسد که این توفیقات باید از کار نیکی که من نسبت به والدینم کرده ام باشد. مرحوم پدرم در سنین پیری - تقریباً بیست و چند سال قبل از فوتش که مرد هفتاد ساله ای بود - به بیماری آب چشم، که چشم انسان نابینا می شود، دچار شد. بنده آن وقت، در قم بودم. تدریجاً در نامه هایی که ایشان برای ما می نوشت روشن شد که چشم ایشان درست نمی بیند. به مشهد که آمدم، دیدم احتیاج به درمان دارد. قدری به دکتر مراجعه کردم و بعد برای ایّام تحصیل به قم رفتم. در تابستان سال بعد، برای تکمیل معالجات، پدر را به تهران آوردم. یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عمر هم می دید ؛ اما باید دستشان را می گرفتیم و راه می بردیم. خیلی ناراحت بودم که به قم بروم یا خود، همراه والدین در مشهد ساکن شوم. در تهران، روزهای سختی را به حال تردید گذراندم. به سراغ یکی از دوستانم که اهل معنا بود رفتم و به او گفتم: «خیلی دلم گرفته و ناراحتم ؛ زیرا نه می توانم پدرم را با این بیماری چشم ، تنها بگذارم و نه آن که از تحصیل در قم دست بردارم. دنیا و آخرت من در قم است».

او درنگی کرد و گفت: «بیا برای خاطر خدا از قم دست بکش و برو مشهد بمان! خداوند قادر است دنیا و آخرت تو را از قم به مشهد انتقال دهد». دیدم پیشنهاد خوبی است. دلم باز شد، آمدم منزل و با شادمانی به والدین خبر دادم که می خواهم به مشهد بیایم. از این جهت، خدای متعال توفیقات زیادی به ما داد.

مجله بشارت، شماره 4، ص 9 - 10

نیمه نهان

نیمه نهان کامیابی های فکری و علمی دکتر غلامحسین یوسفی در گرو محیط مناسب و فضای آرامی بود که در داخل زندگی برایش فراهم آمده بود و این بیشتر به چشم کسانی می آمد که با او از نزدیک حشر و نشر داشتند و پایشان به زندگی خانوادگی او باز شده بود. دکتر یوسفی این محیط آرام خانوادگی را که به حق، توفیق وی را در به ثمر رسانیدن تحقیقاتش دو چندان می کرد، به کلّی مدیون همسر دانادل و بردبارش می دانست که با همّتی مردانه تمام بار مسئولیتی را که عرف زندگی خانوادگی در ایران بر عهده مردان می داند، از دوش وی برداشته بود. از همسر دانشمندش عمری همچون یک مهمان عزیز با گرمی پذیرایی کرد و این هم توفیقی است که به آسانی برای کسی دست نمی دهد. این همسر، تنها پدیدآورنده چنین محیطی مناسب نبود، بلکه در موارد بسیاری مشاور دکتر یوسفی محسوب می شد. او هم به خاطر حق شناسی و حق گذاری نسبت به همسرش پیشنهاد وی را پذیرفت و در دوران بازنشستگی از مشهد به تهران کوچ نمود و خودش گفت: «همسرم بیست و چند سال پای من صبر کرد، حال می خواهم عمری را به پای او صرف کنم».

کتاب پاژ، شماره سوم، آذر 1370، ص 28 - 29 ؛ ماهنامه کلک، شماره 11 و 12.

سکوت متقابل

(آیة اللَّه ابراهیم امینی نقل کرده است: )درس های فقه و اصول را خدمت امام خمینی(ره) خواندم و فلسفه را از حوزه درسی علامه محمدحسین طباطبایی آموختم و به این دو استاد، ارادت و علاقه داشتم. خیلی مایل بودم ناظر بحث های فلسفه آن استاد گرانمایه باشم و بفهمم که کدامشان در این رشته بر دیگری رجحان دارند. مترصّد فرصتی مناسب بودم تا آن که این دو استاد ارجمند را برای صرف ناهار طلبگی، به حجره مدرسه حجتیه دعوت نمودم. آنان هم پذیرفتند و در روز معین، به حجره مزبور تشریف فرما گردیدند.

به فکر افتادم از فرصتِ پیش آمده استفاده کنم، مسئله فلسفی را مطرح کردم. هر دو نفر خوب گوش دادند ؛ ولی ساکت بودند. بعد، علّامه نگاهی به امام خمینی کرد و امام تبسّمی نموده و با آن لبخند، جواب سؤال را به علّامه واگذار نمود. ایشان هم برای متابعت از فرمایش امام به تشریح این موضوع پرداخت. امام در هنگام سخن گفتن وی، کاملاً گوش می داد و چیزی نمی گفت و آن مباحثه فلسفی ای که مد نظرم بود، روی نداد. بعد از آن از امام سؤالی کردم. ایشان با حالتی توأم با ادب به علّامه نگریست و جواب آن سؤال را داد. علّامه هم کاملاً گوش می داد و چیزی نمی گفت و سکوت اختیار نموده بود. در هر حال نتوانستم این دو استاد گرانمایه را به درس طلبگی بکشانم. گویا به هدف من پی برده بودند.

سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 4، ص 110 - 111

محبّت و ارادت

بانو زهرا اشراقی - نوه امام - گفته است: امام به همسرشان (بانو خدیجه ثقفی) علاقه وافری داشتند، به طوری که از نظر ایشان همسرشان در یک سو و بچه ها در یک طرف دیگر قرار داشتند و این محبّت، با احترام ویژه ای توأم بود. یک روز که خانم به مسافرت رفته بود، آقا دلتنگی می نمود و چون اخم می کردند، به شوخی می گفتیم: «اگر خانم باشند می خندند». و سرانجام گفتم: «خوشا به حال خانم که شما این قدر دوستش دارید!». امام فرمودند: «خوشا به حال من که چنین همسری دارم! فداکاری ای که خانم در زندگی کرده اند، هیچ کس نکرده است. شما هم اگر مثل خانم باشید، همسرتان به همین میزان دوستتان خواهد داشت.

پا به پای آفتاب، ج 1، ص 189 - 199

همدردی با مردم

(دکتر سید محمدباقر حجتی می گوید: )یک بار در میان جمعی از افراد عادی به دست بوسی حضرت امام تشرّف یافتم. در سرمایی آزار دهنده، دست و صورت ایشان از حالت قرمزی به کبودی تبدیل شده بود و من که در بین راه تا جماران از شدّت سرما می لرزیدم، با دیدن این وضع از امام، حرارت گرفتم و دست ایشان را بوسیدم. پس از اندکی همچون دیگران، محضرشان را ترک نمودم و دوباره آثار سرما در من پدید آمد و پناهگاهی برای گرم شدن جستجو می کردم ؛ ولی در این اندیشه بودم که چرا امام باید با آن سنّ و سال، سرما را تحمل کند و دست و چهره مبارکشان دگرگون شود. سرانجام به این نتیجه رسیدم که می خواستند در تحمّل سرما، با مردم، همدرد باشند و رنج آنان را با مشقّت خویش بیامیزند. آقازاده آن بزرگوار، حاج سید احمدآقا خمینی، نظر مرا تأیید کردند، مبنی بر این که حضرت امام می خواهند با مردم، همدرد باشند. راستی آیا تاریخ به ما نشان می دهد که کسی این چنین با محروم ترین مردم، همدردی کرده باشد؟

روزنامه جمهوری اسلامی، ویژه نامه سومین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(ره)

محبّت به همسایگان مسیحی

به هنگام امامتِ امام خمینی در نوفل لوشاتو، افرادی بودند که افتخار همسایگی با امام خمینی را داشتند. البته در بدو ورود آن رهبر فرزانه، برخی به دلیل تراکم جمعیت و ایاب و ذهاب شدید، اظهار نارضایتی می کردند ؛ ولی به مرور زمان تمامی اهل محل، جذب اخلاق و رفتار امام شدند.

در شب تولّد حضرت عیسی مسیح، امام، ضمن آن که پیام تبریکی برای مسیحیان جهان دادند، به اطرافیان خویش توصیه نمودند هدایایی که (علاقه مندان به ایشان) از ایران به عنوان سوغات و مانند آن می آورند، بین همسایگان و اهل محل در نوفل لوشاتو تقسیم شود. آنان ضمن توزیع شیرینی و هدایا در کنار هر بسته، یک شاخه گل به افرادی که با امام همسایه بودند می دادند.

یکی از اطرافیان آقا می گفت: «وقتی هدیه ای به در خانه ای بردم و زنگ درب منزل را زدم، خانمی در را گشود و چون آن بسته را تقدیم کردم از شدّت شوقْ چنان گریست که اشک از دیدگانش بر گونه اش فرو ریخت». اهل محل، روز بعد، با شاخه های گل آمدند. امام به مترجم خود فرمودند: «احوال آنان را جویا شوید و ببینید آیا کاری دارند؟». پاسخ دادند: «کاری نداریم و تنها مایل هستیم این شخصیت را ببینیم و این شاخه های گل را به او تقدیم کنیم». امام وقتی متوجّه این موضوع گردید، بی درنگ به آنان اجازه ورود داد و با تبسّم و اظهار شادمانی، گل را از دست آنان گرفت و در ظرف کنار خویش نهاد. این برنامه نمونه ای از حُسن حرکت امام در برابر همسایگان بود.

سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج اول، ص 43 - 51 ؛ خورشید قرن، ص 58

بیدار نمودن همسایگان

علّامه طباطبایی خیلی مشتاق بود هنگام سحر، همسایه ها را بیدار کند ؛ اما دوست نداشت برای انجام یک عمل مستحب، اسباب آزردگی همسایگان را فراهم نماید. از این جهت، در آستانه ماه مبارک رمضان به در خانه آنان می رفت و از هر کدامشان اجازه می گرفت که اگر برای سحر خواب ماندند آنها را بیدار کند.

جرعه های جانبخش، غلامرضا گلی زواره، ص 355

در کسوت استادی

دکتر محمد معین، سالیان دراز در کسوت استادی - که آن را وظیفه ای بس خطیر و مهم می دانست و همواره جدّی می گرفت - شاگردان بسیار تعلیم داد و تربیت کرد و با کمال درستی و صداقت، وظیفه استادی خود را انجام داد و تا روزی که بیماری او را بازنشاند، یک لحظه از کارش غافل نماند.

ایمان راسخی که به کار و حرفه استادی داشت او را از توجّه به مادیات و شهرت طلبی باز می داشت. صاحبان استعدادهای نهفته را در حین تشویق به آینده درخشانشان، امیدوار می ساخت. چه بسیار از این گروه که با تشویق و تحریض او به جایی و مقامی رسیدند. برای کار دانشجویان ارزش خاصی قائل می شد و نوشته ها و آثار آنان را به دقّت بررسی می کرد و مانند یک مربّی دلسوز، نقاط ضعف آنان را تذکر می داد. علاوه بر این، مشوّق و محرّک آنان بود تا بیشتر به سوی تحقیق و مطالعه کشانیده شوند. از این گذشته اگر نکته ای یا نکاتی از دانشجویان می شنید و یا در آثار آنان می یافت، با سعه صدر آن را می پذیرفت و احیاناً در آثار خود با ذکر نام نویسنده از آنها استفاده می کرد. یکی از شاگردانش می نویسد: «ورود او به پرهیاهوترین کلاس ها فرمان سکوتی بود، ناگهانی و بی مقدمه ؛ فرمانی که هرگز در کلامی یا تذکّری جلوه نکرده بود».

کارنامه دکتر محمد معین، عبدالله نصری، 101 - 102

دستگیری از مستمندان

استاد جلال الدین همایی از دوران طلبگی، طعم تلخ فقر و تنگدستی را چشیده و حتی تا آخر عمر از یک زندگی راحت و آسوده برخوردار نشد. عمرش را در خانه کوچکی سپری می کرد که امکانات رفاهیِ درست و حسابی نداشت. اتاق کارش نیز جایی مناسب و وسیع نبود. یک میز تحریر کوچک که در کنار آن انبوه کتاب ها و عبا و سجاده اش قرار داشت می نشست و به خلق آثار ارزنده می پرداخت. بر اثر نبودن امکانات در منزل، یک سال، سرمای شدیدی خورد و به ذات الریه مبتلا شد. به دستور پزشکان، ناگزیر از ترک منزل نامناسب خود شد.

با این وجود، بی توجّه به فقرا و محرومین اجتماع نبود. تا آن جا که می توانست به افراد بی سرپرست و تنگدست کمک می کرد. با وجود آن که خانه اش در تهران مناسب نبود، خانه ای را که در اصفهان داشت به رایگان، در اختیار عائله مردی مستمند نهاد. از حقوق بازنشستگی اش برای عده ای از فقیران مقداری در نظر گرفته بود. وقتی کتاب «مولوی چه می گوید» او چاپ شد، دوازده هزار تومان به استاد همایی دادند. او بلافاصله این مبلغ را به دخترش داد و گفت که بین فقیران تقسیم کند. شب عید از همان لباسی که برای خودش می خرید برای فقرا هم تهیه می کرد. اگر بنّا یا تعمیرکار به خانه می آمد، اجازه نمی داد جدا غذا بخورد ؛ او را پیش خود می آورد و با هم غذا می خوردند.

مقدمه رساله شعوبیه، ص 6 ؛ کارنامه همایی، عبدالله نصری، ص 100

آداب معاشرت

دکتر پرویز ناتل خانلری، از ادیبان و محققان معاصر، در برخورد با افراد(اعم از دوستان، شاگردان و همکاران)، خصال پسندیده ای داشت. هرگز در مورد افراد، زبان به مذمّت نمی گشود. یکایک افرادی را که با او کار می کردند می شناخت و جای هر یک را به خوبی می دانست. کم حرف بود و کلام مهرآمیزش که معمولاً در حد اعتدال و بی مبالغه بود، برای همکاران و آشنایانش افتخاری محسوب می گردید. حرمت هیچ کس را خدشه دار نمی کرد. دوستی او آرام، زلال و بی صدا بود. نقش همه عواطف را در خود می گرفت ؛ اما سخن بر لب نمی آورد. صادق بود ؛ به همین سبب، اگر صفتی را در دیگری می ستود و یا شعر و نوشته ای را نکوهش می کرد، گفته اش درخور اعتماد بود و شائبه هیچ حبّ و بغضی در آن راه نمی یافت. روی هم رفته، از نظر فکری و مزاجی در جوانی و میان سالی به شب زنده داری تمایل داشت.

در معاشرت با دوستان و نزدیکان و حتی شاگردان، تندی و خشونتی یا سرسختی و لجاجتی از او دیده نمی شد. سخن هر کس را اگر با فکر و سیلقه او سازگار نبود به دقّت می شنید و با رویی گشاده بدان پاسخ می گفت و اگر هم در موردی برداشتی نه چندان مناسب داشت، به روی خود نمی آورد و نظر خود را با نرم گفتاری و مدارا و عباراتی آراسته و پرمعنا چنان که برخورنده نبود، بیان می کرد.

لبخند از لبانش دور نمی شد و کاملاً بر اعصاب خود مسلّط بود. هرگز زبان به شکوه نمی گشود و راضی نمی شد با گِله سردادن، خاطر دوستان را بیازارد و ملول و مکدّر سازد. شاگردان را با همین گشاده رویی می پذیرفت و در حلّ مشکلاتشان، هر چند مستلزم صرف وقت زیاد بود، تنگْ حوصلگی نشان نمی داد.

احوال و آثار دکتر پرویز ناتل خانلری، دکتر منصور رستگار فسایی، ص 25 - 26



https://hawzah.net/fa/Magazine/View/3881/3895/21495/در-کلاس-زندگی/?SearchText=فشارکی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۶