***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشارکیون ******************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشارکیون ******************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

########## بنام خدا ##########
--پایگاه جامع اطلاع رسانی در موضوعات زیر --
..... با سلام و تهیت .. و .. خوشامدگویی .....
*** برای یافتن مطالب مورد نظر : داخل "طبقه بندی موضوعی " یا " کلمات کلیدی" شوید.....
*** این پایگاه : بصورت مستمر درحال بارگزاری اطلاعات می باشد....................................
*** مطالب خود را : جهت بارگزاری ارسال..... بفرمایید ..........................-- موفق باشید --

طبقه بندی موضوعی

یک روز خودش فرمود که در نماز به مرحوم آقا سیدمحمد فشارکی(10)اقتداکرده بودم . عبایی به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشیه اش زری دوزی بود . 

رفتم گفتم :آقا این عبای من ، این جایش زری است ، اشکال دارد . یک فحشی(11)به بنده داد .

 فرمود :تو هنوز این مطلب مسلم را نمی دانی این قدر عاری و بری از فقه هستی ، که هنوز نفهمیدی به اندازه چهار انگشت معاف است .

 ذهب [طلا] در نمازمبطل است . ولکن مقدار چهار انگشت ، مستثنی است . 

همین را نفهمیدی . گفت ، همین یک فحش باعث شد که کتاب صلاة را نوشتم . (12)


کتاب  یادنامه آیت الله العظمی اراکی (ره) 
مصاحبه مجله حوزهبا آیت الله العظمی اراکی(ره)
بخش بیست و یکم : مصاحبه ها و خاطرات شنیدنی آیت الله العظمی اراکیمصاحبه مجله حوزهبا آیت الله العظمی اراکی(ره)

(1)مجله حوزه :با توجه به این که کتابی به نام «القرآن و العقل » از آقانورالدین عراقی با مقدمه شما به چاپ رسیده است و با ایشان آشنایی داشتید ، می خواستیم در مورد ایشان مطالبی از شمابشنویم ؟

ایشان فرد محبوبی بودند ، با اینکه با حشمت خاصی از جایی به جایی می رفتند ، و از نظر زندگی هم در سطح بالایی بودند و مردم وقتی این حرکات را از آخوندجماعت ببیند می رمند و می گویند :این فرد دنیاطلب است ، ولی ایشان را آنقدردوست داشتند که بلاتشبیه می خواستند ، پرستششان کنند . و تا این قدر به اوارادتمند بودند . چون دارایحقیقت بود و این آثار و اعمال ذرة المثقالی در آن حقیقت تاثیر نمیکرد . مردم او را می پرستیدند . ببینید حقیقت چه کارها میکند !

مرحوم حاج آقا محسن که شخص متمولی بود ، برای دهه عاشورا در بیرون منزل خود ، چادر بزرگی زده بود و مجلس روضه خوانی داشت و جمعیت اراک ازروحانی و غیرروحانی در آن جمع بودند . آقای آقاسیدمحمدتقی خوانساری برای بنده نقل کرد و گفت :در یک روز ، تا آن ته مجلس علما و روحانیون بودند ، وقتیکه آقای حاج شیخ عبدالکریم وارد شد ، دیدم دولا شد و کفشهایش را برداشت و زیر

صفحه 281

بغل گرفت و پاورچین ، پاورچین ، روی شانه این و آن ، این جمعیت کذایی را گذراندتا خود را رسانید به جاییکه می خواست بنشیند . طولی نکشید که آقای آقانورالدین با سلام و صلوات آمد ، وقتیکه ایشان وارد شد ، جمیعت پا شدند و راه دادند و آقانورالدین با کمال حشمت و عظمت ، رفت در صدر مجلس نشست . آقای آقاشیخ عبدالکریم با آن علمیت تحت الشعاع او بود . مرحوم آقانورالدین چیز عجیبی بود ، معروف بود که نماز شب ایشان دیدنی است .

شخصی به نام آقاسیدمحمود خوانساری از اهل منبر ، طالب شد که نمازشب او را ببیند چون صدای العفو العفو ایشان تویکوچه می آمد ، و مردم از تویکوچه گوش می گرفتند . این آقا خواست که خود ، مجلس نماز شب خواندن آقانورالدین را ببیند . شبهای ماه مبارک بود و مرحوم آقانورالدین از عده ای از جمله آقاسیدمحمود خوانساری برای افطار دعوت کرد . آقاسیدمحمود خودش گفت : وقتیکه افطار تمام شد ، و همه رفتند ، من نشستم دید من راست [بلند] نمی شوم ، به خدمتکارش گفت :دو تا رختخواب بیاور . یک رختخواب خودش ، یکی را هم برای من آوردند . من توی رختخواب که رفتم نخوابیدم . می خواستم سحر ایشان راملاحظه کنم . سحر شد ، دیدم که راست شد ، رفت بیرون ، وضو گرفت و آمد مشغول نماز شد ، وقتیکه رسید به «العفو» دیدم چنان گریه بر او مستولی شد که چندین دفعه گلوگیر شد . فکر میکرد من خوابم .

روزهای پنج شنبه و جمعه که می شد به تکیه ایکه در بیرون از اراک به مسافتی تقریبا از اینجا ( منزل آیت الله العظمی اراکی ) تا مسجد جمکران داشت ، می رفت . در آنجا اطاقی بود می رفت آنجا ، شوهر همشیره اش آقسیدباقر را هم که اهل منبر بود و صدا و آواز خوبی داشت . با خود می برد . در آن تکیه ، آن آقاسیدباقر ، دیوان حافظ یا دیوانهای دیگر نظیر او را می خواند ، و او همین طور اشک می ریخت ، از اشعار عشق آمیزیکه می خواند ، اشک می ریخت . چه جور اشکی ! به اصطلاح خودش رفته بود تفریح .

من به چشم خودم دیدم ، در دهه عاشورا در مجلس روضه خوانیکه در منزل

صفحه 282

خودش از اول آفتاب شروع می شد و تا ظهر ادامه داشت و منبریها بلاحساب می آمدند و مردم زیادی از غریبه و آشنا ، از اهل اراک و جاهای دیگر ، جمع می شدند و از جمله خاله زاده مرحوم آقای داماد ، ( آیت الله العظمی سید محمد محقق داماد آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری ) آقای سیدیحیییزدی ( همان منبری معروف ) هم شرکت میکرد .

ایشان از اول روضه چندین دستمال جلوی خودش می گذاشت و تمام دستمالها را از گریه خیس میکرد . ازاول روضه گریه میکرد تا آخر . من نمی دانم چه گریه ای بود که تمامی نداشت . روز عاشورا که می شد ، معرکه بود بکاء بود به تمام معنی ، شخص بکائی بود .

مردم او را می پرستیدند ، تا مدتها بعد از فوتش ، عکسش توی خانه ها بود . مردم بعد از نماز صبحشان عکس آقاسیدنورالدین را می بوسیدند .

آقای حاج غلامعلیکریمیکه از تجار و شخص معتمدی بود ، برای من نقل کرد و گفت : یکی از اوقاتیکه آقانورالدین رفته بودند به تکیه در بیرون شهر ، تجارگفتند ، برویم پیشش . من هم جزء آنان بودم ، رفتیم دورتا دور اطاق تجار نشسته بودند ، نزدیک ظهر شد و منجر گشت که آقانورالدین نهار بیاورد . نهاریکه تهیه کرده بودند ، یک قابلمه دونفری بود به اندازه خودش و آقاسیدباقر و شاید هم یک نفردیگر . جمعیت دور تا دور اطاق نشسته بودند . به خدمتکارش گفت :نهار بیاور . اوخنده ایکرد و فهماند که قابلمه ما کفایت اینان را نمیکند . خودش بلند شد و سرقابلمه رفت ، و گفت :تو بشقاب بیاور و هی بشقاب آوردند ، هی پر کرد ، دور تا دوربه همه داد . از این غذایکم به همه داد ، چه برکتی پیدا کرده بود !

آقا سیدمحمد مکی نژاد که عمه زاده مرحوم آقای فرید عراقی ( آیت الله العظمی آقا حسن فرید اراکی ) بود ، با من آشنایی داشت . خودش برای من نقل کرد و گفت که برای مرحوم آقانورالدین خبر آوردند که حاج آقا صابر(2)فوت شده ، به زیارت کربلارفته و در همان کربلا فوت شده است . حاج آقا صابر از معمرین و خودش هم

صفحه 283

پیشنماز و اهل منبر بود و خیلی آدم معتبری بود . مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم خیلی به ایشان محبت داشت . وقتی خبر فوت حاج آقا صابر را به آقانورالدین رساندند ، ایشان سرش را رویکرسیکه بود گذاشت ، قدری طول کشید و بعدسرش را بلند کرد وگفت ، نه دروغ است . گفتند از کجا می گویید ؟ فرمود چون وقتی مؤمنی از دنیا می رود ، هاتفی در میان آسمان و زمین ندا میکند که فلان مؤمن فوت شد ، و من هرچه گوش دادم نشنیدم ، دروغ است . بعد هم همین طور شد ، دروغ بود . وقتی خبر فوت این حاج آقا صابر در قم را برای مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم آوردند ، خیلی محزون و مغموم شد ، و آقای حاج میرزامهدی بروجردی ، ابوالزوجه[آیت الله العظمی] آقای گلپایگانی ، هم از باب این که خیلی محبت به حاج آقا صابرداشت ، خیلی گریه کرد .

باز همان آقایکریمی نقل کرد و گفت : یکی از اعیاد بود ، و مردم به دیدن مرحوم آقا نورالدین می رفتند ، ما هم به دیدنش رفتیم . یککیسه ترمه کوچکی جلویش گذاشته بود و اهل سؤال که می آمدند ، دست میکرد تویکیسه ، و یکیک قرانی در می آورد و می داد ، آن وقت یک قران ، خیلی محلی از اعراب داشت . درهمان مدتیکه ما نشسته بودیم ، این قدر یک قرانی داد که ما تعجب کردیم . این کیسه تاب این همه یک قرانی را نداشت !

غرض اهل کشف و کرامت بود ، چون خیلی اهل حقیقت بود . و کفی به کرامة که در [آن شرایط خاص] همچو تفسیری می نویسد ، «کفی بذلککرامتا» ... حیف که این تفسیر به آخر نرسید و اشتغالات نگذاشت به آخر برسد ، زیرا در آن وقت دراراک ایشان بود با تمام شهر و مضافاتش . اهل سؤال و استفاآت از اطراف و اکناف و دهات می آمدند و به ایشان مراجعه میکردند .

مرحوم آقانورالدین ، در هیچ مساله ای محتاج به مراجعه کتاب نبود . این همه استفتاآت که می آوردند ، یک دفعه نشد که بگوید : کتاب بیاورید ببینم ، قلمدان حاضر بود و فوری جواب را می نوشت . حاضر جواب بود .

یککربلایی علی داشتیم ، اهل بازار بود ، که به توصیه مرحوم حاج شیخ

صفحه 284

حیدر از آقانورالدین تقلید میکرد . این آقا شیخ حیدر از مهاجرین بود ، یعنی از آن شهرهاییکه روس از ایران گرفته است . مثل قفقاز ، تفلیس ، قندهار و خیلی ازشهرهای دیگر . در زمان تصرف روس ، عده زیادی از مسلمانان آن مهاجرت کردند ، از جمله این آقا شیخ حیدر بود که به اراک آمده بود . خیلی شخص مجللی بود ، مجسمه تقوی بود ، دیدنی بود آقا شیخ حیدر ، عده ای از بازاریهای اراک را که به اوخیلی اخلاص داشتند ، در امر تقلید ارجاع داده بود به آقا نورالدین . در حالیکه مرحوم آقای آخوند خراسانی حیات داشت ، مرحوم آقای حاج میرزا خلیل تهرانی حیات داشت ، مرحوم آقاسیدکاظم طباطبائی حیات داشت ، همه اینان حیات داشتند ، عده زیادی بودند که «مقلد» بودند ، مرحوم آقای حاج سیداسماعیل صدر ، آقامیرزا محمدتقی شیرازی و ... آقا شیخ حیدر گفت :امروزه ، باید از آقانورالدین تقلید کرد ، گفتند چرا ؟ گفت آنان در جلو چشم من نیستند و نمی بینم و خبر ندارم ، ولی این را می بینم ، عدالت این را پیش چشم می بینم ، اجتهادش هم که مسلم است ، اگر از من بخواهید می گویم ، از این تقلید کنید .

این آقایکربلایی علی هم به توصیه آقاشیخ حیدر از آقانورالدین تقلیدمیکرد و به درس مرحوم آقاشیخ جعفر(3)می آمد که در اول صبح درس مساله می گفت ، و بعد هم سیوطی می گفت . ما درس سیوطی می خواندیم ، ولی در درس مساله هم شرکت میکردیم . با کربلایی علی رفیق شده بودیم . ایشان گفت :من مجمع المسائلی(4)که به اندازه رسائل شیخ انصاری است ، در پیشم بود . او را بردم به آقا نورالدین دادم و گفتم ، این را برای من حاشیه کن . در سه شب ، تمام را حاشیه کرد . حاشیه هایش هم خیلی مفصل و طولانی بود و در دو سه سطر نبود . یک نفردیگر از اهل بازار بود ، گفت :من هم مجمع المسائلی را می برم او هم برد و گفت : برای من هم حاشیه کرد . این هم می گفت که سه شب طول کشید . آن وقت این دونفر ، مجمع المسائلشان را می بردند منزل آقا شیخ جعفر که برایشان درس بگوید من

صفحه 285

هم بودم . هر جایی از «مجمع المسائل » کربلایی علی حاشیه داشت این هم داشت ، عبارتها جور دیگر بود ، ولی معنی و مفاد یکی بود . این چه احاطه ای است ؟ تمام فقه گویا در ذهنش بود و محتاج به مراجعه نبود . تمام مجمع المسائل به این بزرگی رادر سه شب ، حاشیه کرده بود . استفتاآتیکه می آمد ، تمام را بدون مراجعه جواب می نوشت .

آن تفسیریکه نوشته ببینید ! در آنجا کتاب لغت ، تفسیر تاریخ هیچ نبود ، فقطیککتاب معالم در پیشش بود که برای پسرش آقاعطاء درس می گفت «معالم » کجا(5)و تفسیر کجا ؟ ! به هم مربوط نبود . خودش به عقل و محفوظاتش نوشته است ، چه محفوظاتی داشته که این تفسیر را نوشته است ؟ آن هم کشفیات وکراماتیکه دیده شد .

مجله حوزه :با توجه به پیوند خویشاوندی شما با مرحوم آیت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری ، که مستجاب الدعوه بودن ایشان شهرت دارد ، می خواستیم راز و علت موفقیت ایشان را اززبان شما بشنویم .

آیت الله العظمی اراکی :آنچه من فهمیدم این بود که وقتی از ایشان پرسیدند : گفت من در نماز که می ایستم ، مثل اینکه با خدا شفاهی دارم صحبت میکنم ، کانه رخ به رخ هستم ، این طور حالی دست می دهد ، با خدا شفاهی دارم حرف می زنم به خلاف ماها که با گفتن الله اکبر ، تویکار و بازار می رویم ، هرکس بازاری است توی بازار می رود ، هرکس طلبه است توی درسش می رود ، اهل هر حرفه ای توی حرفه خودش می رود . «السلام علیکم » که گفت ، دیگر تمام می شود ، این جنگ و نزاعهاهمه توی نماز است ، از نماز که فارغ شد دیگر راحت است . هرکس چیزی گم کرده توی نماز پیدا میکند ( خنده آیت الله ) در جای دیگر حواسش جمع نیست ، توی نمازکه می رود حواسش جمع می شود گم کرده پیدا میکند ، اما او آن جور نبوده ، سرو کارش با خالق بود ، با پروردگار آسمان و زمین بوده . می دانسته این نماز چه معنی

صفحه 286

دارد . معنای نماز چیست .

یک روز چند نفر از وعاظ را جمع کرد و گفت :خدا یک نعمت بزرگی به شماداده است ، و آن نعمت طلاقت لسان و فصحاحت کلام است . و این را خدا به شمامرحمت کرده است که می توانید این منبرهای عجیب و غریب را تحویل مردم دهید . خوب است یک منبر را مخصوص نماز کنید ، چون نماز در انظار مردم خیلی خفیف شده است ، و مردم با نظر کوچکی به آن نگاه میکنند . با این قدرتیکه خدابه شما داده است ، می توانید این را خیلی بزرگ کنید . کوچک را می توانید بزرگ ، و بزرگ را در انظار مردم کوچککنید ، خلاق معانی هستید .

لکن ، هیچ کدامشان به خرجشان نرفت و قبول نکردند و عمل نکردند . هی اصرار کرد که در خصوص نماز یکیا دو منبر بروید و نماز را در ذهن مردم بزرگ کنید و از این کوچکیکه برای نماز پیدا شده ، نجاتش دهید ، ولی قبول نکردند .

و چیزی دیگر که من فهمیدم این بود که ایشان «بواب قلب » بود . هرکس به هرجا رسید از بوابی قلب بود . مثل این دربانهاییکه دربانی میکنند و نگاه میکنندکه کسی چیز خطرناکی وارد نکند . حالا از همه مهمتر و بالاتر درگاه قلب است . آنجا هم خوب است . انسان دربان باشد . دربان درگاه قلب باشد . دم درگاه قلب بایستدو هر خیالیکه می خواهد بیاید توی قلب وارسیکند . ببیند بمب و نارنجککه از آن شیطان است ، توی این خیال هست یا نیست . اگر هست ، دورش کند بگوید :تو حق نداری در قلب من بیایی . اگر خیال رحمانی است ، راهش بدهد .

خانه دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

پس باید اینجا هم دربانیکرد . باید دیو نیاید . اگر دیو آمد ، فرشته دیگر نمی آید . ایشان بواب قلب بود . از کجا می گویم ؟ از اینجا که خودش گفت :بعد از آنکه رفت به جبهه و جنگ و لباس سربازی پوشید و لباس آخوندی را کند و عمامه را کنارگذاشت و تفنگ برداشت و مسلح شد مثل سرباز و رفت به جبهه می گفت :گلوله توپ می آمد و نزدیک من می افتاد و چیزی نمی ماند که به من بگیرد ولی خدانخواست . خیلی در جبهه جنگ بود تا اسیر شد . چهار سال اسیر انگلیس بود . از

صفحه 287

امام سجاد است که چه حال دارد کسیکه اسیر یزید باشد . چه حال خواهد داشت کسیکه اسیر انگلیس باشد . هرکس دیگر باشد قلبش جوربجور می شود :قلبش منقلب می شود ، ولی این مرد را با اینکه به دریا بردند به صحرا بردند ، توی زندان صحرایی بوده و مدتها توی آنجا بود و در بین اسرا عده ای بودند آدم خوار ، آدم رازنده زنده می خوردند . صبح که می شده می آمدند سرشماری میکردند که ببینندکسی را خورده اند یا نخورده اند مدتی همچون جایی داشت ولی قلبش آرام بود .

حاج حسین ، که معتمد ایشان بود از ایشان نقل کرد و گفت : یک روزی هم درآن محل من تک بودم همه رفته بودند بیرون ، یک حیوان درنده خویی از آن دم ول کردند ، بسرعت آمد به طرف من ، آمد نزدیک من ، به من کاری نکرد و برگشت . دم درب که رسید ، دو مرتبه آمد و برگشت . چندین دفعه این کار اتفاق افتاد ، ولیکاری به من نکرد .

خودش برای من نقل کرد و گفت تو کشتیکه نشسته بودم ، روییک سکویی اثاثیه من بود سکوی مقابل اثاثیه هندی بود که آن هم جزء اسرا بود . بطور اتفاقی چشمم به صورت او افتاد دیدم دارد رنگ برنگ می شود و گاهی سفید می شود . فهمیدم در فکر افتاده و قلبش قلب و انقلاب پیدا کرده ، آمدم راست شوم [برخیزم]بهش بگویم ، ای برادر چرا فکر میکنی و به چه فکر میکنی ، و چرا خودت را اذیت میکنی ؟ این چه فکری است که تو را قلب و منقلب کرده است . دیدم زبان من فارسییا عربی است و زبان او هندی نه من زبان او را می فهمم و نه او زبان مرا . چه کار کنم ؟ با خودم گفتم بروم به هر زبانی ، به اشاره ای ، به چیزی تسکینش بدهم تاخواستم بروم خودش را انداخت توی دریا ، رفت که رفت . آدمیکه در اسارت باشد ، آیا از فکر خودش بیرون می رود که به فکر دیگری بیفتد ؟ این آدم چه آدمی بوده که از فکر خودش خلاص بود ، و به فکر دیگری افتاده و می خواست که دیگری را نجات بدهد ؟ بواب قلب بود ، دربان قلب بود ، هرکه به هرجایی رسید از دربانی قلب بود :

خانه دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صفحه 288

مجله حوزه :حضرت عالیکه با مرحوم آیت الله العظمی حائری آشنایی زیادی داشتید ، و از نزدیک ایشان را می شناختید ، یک مقداری از زندگی و خصوصیات ایشان بفرمایید :

آیت الله العظمی اراکی :آقای آقاشیخ عبدالکریم از قراریکه بنده خودم ازایشان شنیدم ، می فرمودند :پدرم از مادرم اولاددار نمی شدند - تا آخر داستان که دربخش چهارم این کتاب یاد شد .

حاج شیخ ، شش ساله بود که پدرش فوت میکند و در حضانت مادرش تربیت می شود . می فرمود :در طفولیت وقتی بعض از کارها که خلاف طبع مادرم بود ، انجام می دادم ، می گفت :طفلیکه به زور از خدا بگیری بهتر از این نمی شود ( خنده آیت الله ) بنابراین ، حدوث حاج شیخ بطور اعجاز و کرامت شده است .

و اما راجع به بقایش ، به سند صحیح شنیدم ، یعنی ، آقای فرید عراقی(6)فرزندحاج آقا مصطفیکه در اینجا ( قم ) مدرس بود و شخص عالمی بود ، نقل کرد از قول میرزا حسن که در دستگاه پدرش بود و شخص امینی بود ، که در سفریکه به اراک آمده بودند ، بعد از آن که قم آمده و ماندگار شده بودند ، و اهل اراک خواهش کردند که یک سفر تشریف بیاورید و مهاجرت کلی نفرمایید وقت تعطیلییک ماهی رفتند به اراک و در اراک حاج آقا مصطفی دعوت کرده بودند به نهار درمجلس نهار حاج آقا مصطفی مطلبی فرموده بودند و حاج شیخ در جواب گفته بودند :برای من هم نظیر این اتفاق افتاد . در اوقاتیکه در کربلا بودم ، شبی خواب دیدم کسی به من گفت :ده روز بیشتر از عمر شما باقی نیست . از آنجاییکه حاج شیخ اعمی مسلک بود ( بی قید و بی تکلف ) و به این چیزها تقید نداشت . بیشترتوجه قلبش به علم بود ، و خیالات دیگر را اعتنایی چندان نمیکرد ، حتی اگرخواب مرگ بود ، پشت سر می انداخت ، و اسباب گرفتاری خودش قرار نمی داد که

صفحه 289

مبادا از علم نقصانی پیدا بشود و از این جهت این فکر را بکلی از قلب خود محوو منسیکرده بود .

روز دهم ، پنجشنبه یا جمعه ای بوده و رفقای حاج شیخ روز قبل گفته بودند ، خوب است فردا به یکی از باغات کربلا برویم ، و ایشان هم قبول کرده بودند . وسایل نهار برمی دارند و می روند . در آن باغ ، هرکس مشغول کاری می شود و به آقای حاج شیخ هم کاری ارجاع می دهند . حاج شیخ می بیند سرما سرمایش می شود . اول تحمل میکند ، ولی بعدا شدت پیدا میکند ، و از تحمل خارج می شود ، اظهار میکند ، آقایان من سرماسرمایم می شود ، می گویند :عبایکلفتی بیاورید . عبایی می آورند ، ولی درد شدت پیدا میکند و نمی تواند تحمل کند . می آورند خانهو توی بستر می افتد . می بیند حال احتضار بهش دست می دهد . آن وقت یادش می آید ، که ای وای امروز ، روز دهم است و من بکلی غفلت کرده بودم . به یاد خواب می افتد . عجب خوابی است . حال احتضار دست می دهد ، می بیند که سقف شکافته شد . دو نفر از آن سقف پایین آمدند . می فهمد که اینان اعوان حضرت ملک الموت هستند ، و برای قبض روح پایین آمدند . پایین پا می نشینند تا از پا قبض روح کنند . در آن حال می بیند که خود الآن در دنیاست و هنوز به آخرت نرفته است . در آن حال افتاده در بستر ، توجهی پیدا میکند به حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام . چون خصوصیاتی هم در بین بوده ، زیرا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در عالم خواب یک مشت نقل به وی مرحمت کرده بودند در اثر این که در زمان جوانی نوحه خوان سینه زنهای اهل علم در سرمن رای ( سامرا ) بوده . زیرامرحوم آقا میرزا حسن شیرازی فرموده بودند ، در دهه عاشورا باید دسته سینه زن ازاهل علم بیرون بیاید .

نوحه خوان آن دسته ها مرحوم حاج شیخ بوده ، و ایشان جوان قوی هیکل و جهوری الصوت بوده است . اول آن اشعاری هم که می خواند این بود :

یا علی المرتضی غوث الوریکهف الحجی .

این اولش بود که دم می گرفتند . اشعار یک صفحه بود که مرحوم آقا

صفحه 290

سیداسماعیل پدر آقاسیدعبدالهادی شیرازی(7)معروف ، که اشعرشعرای عرب بوددر مصیبت سروده بود . در اثر این نوحه خوانی ، یک شب خدمت حضرت اباعبدالله علیه السلام مشرف می شود و حضرت یک مشت نقل به او مرحمت میکند و از آن نقل تناول میکند . (8)

در حال احتضار هم به حضرت اباعبدالله علیه السلام توجه میکند و عرض میکند : یا اباعبدالله مردن حق است ، و البته باید بمیرم . لکن خواهشمندم چون دستم خالی است و ذخیره آخرت تهیه نکرده ام ، اگر ممکن است تمدید بفرمایید . می بیند باز سقف شکافته شد و یک نفر آمد به این دو تا گفت :آقافرمودند ، تمدید شد دست بردارید . در اینجا دو روایت است ، به یک روایت آنان گفتند ، ما ماموریم . بعد خود آقا تشریف آوردند و گفتند :من می گویم تمدید شد و به یک روایت دیگر گفتند :سمعا و طاعة و رفتند .

بعد از رفتن آنها می بیند حالش یک قدری بهتر شد . پارچه ای را که رویش انداخته بود کنار می زند . عیالش که بالای سرش گریه میکرده یک مرتبه صدایش بلند می شود :زنده شد ، زنده شد . پارچه را برمی دارند . اشاره میکند آب می خواهم . با پارچه لب و دهانش را آب می زنند و همان می شود و محتاج به طبیب هم نمی گردد . بنابراین ، بقایش هم مثل حدوثش به خرق عادت بوده است .

این حوزه علمیه را من گمان میکنم از اثر توجه حضرت اباعبدالله علیه السلام است که گفته بود :من دستم خالی است و ذخیره آخرت ندارم . امیدوارم شما تمدید بفرمایید ، تا ذخیره ای تهیه کنم . ذخیره اش همین بوده ، همین اقامه حوزه علمیه قم . من گمان میکنم این حوزه علمیه ، از نظر اباعبدالله علیه السلام است و کسی نمی تواند آن را ان شاءالله منحل کند .

نقل کرده اند که آقا شیخ محمدتقی بافقییزدی(9)مقسم شهریه ، در زمان

صفحه 291

مرحوم آقا شیخ عبدالکریم بوده است که بعدش پهلوی گرفت و تبعید کرد ، اول ماه که می شده است می آمد از آقای حاج شیخ عبدالکریم پول بگیرد و بین طلاب تقسیم کند . یک ماه می آید درب خانه شیخ که پول بگیرد . حاج شیخ می فرماید : الساعة جز مایه توکل چیزی در دستم نیست . می گوید :چیزی نیست ؟ می فرماید : نه . از همان دم در برمی گردد و می رود مسجد جمکران . مرحوم آقا شیخ محمدتقی ، خیلی به مسجد جمکران اعتقاد داشت . نمی دانم آنجا با حضرت چه صحبتی میکند که طولی نمیکشد شهریه آماده می شود ، بارها اتفاق افتاده بود که شهریه ازاین طریق درست شده بود . مقام توکل مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بسیار بلند بود . کسیکه آن چیزها را دیده و مکاشفات برای العین اتفاق افتاده به حضرت باری تعالییقین کامل پیدا میکند .

یک روز خودش فرمود که در نماز به مرحوم آقا سیدمحمد فشارکی(10)اقتداکرده بودم . عبایی به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشیه اش زری دوزی بود . رفتم گفتم :آقا این عبای من ، این جایش زری است ، اشکال دارد . یک فحشی(11)به بنده داد . فرمود :تو هنوز این مطلب مسلم را نمی دانی این قدر عاری و بری از فقه هستی ، که هنوز نفهمیدی به اندازه چهار انگشت معاف است . ذهب [طلا] در نمازمبطل است . ولکن مقدار چهار انگشت ، مستثنی است . همین را نفهمیدی . گفت ، همین یک فحش باعث شد که کتاب صلاة را نوشتم . (12)

این «صلاة » اثر آن فحش است . مرحوم آقای بروجردی اینقدر از این کتاب «صلاة » تعریف میکرد . می گفت : من کتابی به این پرمغزی و کم لفظی ندیدم . خودش هم برای بنده نقل کرده ، فرمود : یک روز آن وقتهاییکه در نجف بودم ، مرحوم آخوند خراسانی به منزل بنده تشریف آوردند . دید نوشته هایی در طاقچه است . گفت :اینها چه است . گفتم : «صلاة » یک قدری نگاه کرد ، هی تعریف کرد . گفت :به ! عجب حرف خوشی است .

صفحه 292

سبک مرحوم آقای آخوند هم همین طور بود ، عبارتهای مختصر و پرمغز داشت . فرمودند :مرحوم آخوند خیلی خوشش آمد . این صلاة اثر آن تغیر [و فحش] است . گاهی این طور می شود ، یک حرف این قدر تاثیر میکند .

مرحوم آقا نورالدین در مسجدش منبر می رفت . در منبر صحبت بشر حافی راکرد بشر حافی ، در زمان حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام بود . شخصی بوده دارای تمول زیاد . یک روز حضرت از در خانه بشر عبور میکند . صدای آواز و لهوو لعب و تنبور می شنود ، یککنیزکیکنار جوی داشت ظرف می شست . حضرت می فرماید :این خانه از کیست ؟ مال بنده است یا آزاد ؟ کنیز می گوید :بشر یکی ازآن اشخاص بزرگ است ، چطور می گویید بنده ، خیر آزاد است . حضرت فرمودند :بلی آزاد است که این جور است بشر توی خانه می شنود . می آید و می گوید :چه صحبتی بود با که گفتگو میکردی ؟ گفت : یک آقایی از اینجا رد شد و پرسید ، این خانه مال آزاد است یا بنده . گفتم البته آزاد است . گفت آزاد است که این جور است . گفت : کدام طرف رفت . گفت :این طرف . همان جور پای برهنه می رود تا می رسد به حضرت و عرض میکند :آیا توبه من قبول می شود ؟ و توبه میکند . بعد از آن می گوید :چون هنگام تشرفم به خدمت امام و به توبه پابرهنه بودم همیشه پابرهنه راه می روم ( گریه آیت الله ) و لهذا بشر حافی شد ، بشر حافی ، یعنی پابرهنه . و نقل میکنند که حیوانات در کوچه ایکه او می رفته فضولات نمی انداختند .

ولی افرادی بودند که یک عمر پای آن مشعل نور بودند . چه معجزات دیدندو چه شق القمرها دیدند و ره در دلشان نیافت که نیافت . اما او یک مختصر نیشتریکه زد ، او را منقلب کرد بشر حافی شد . مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم یککلمه شنید . از آن یککلمه آن طوری شد .

درباره مرحوم آقا ضیاء عراقی هم پدرم یک چنین داستانی نقل کرد ، (13)گفت : پدر مرحوم آقا ضیاء ، آخوند ملامحمد کبیر در هشتاد سالگی فوت کرد ، در حالیکه

صفحه 293

فرزندش آقا ضیاء 12 ساله(14)بوده ، و غیر از ایشان دو دختر هم داشتند . حاج صمصام الملکی بود ، متمول و ارباب ملک و املاک . ولکن از علوم هم بی اطلاع نبوده است . مرحوم حاج شیخ فرمودند :در کربلا که بودم ، در مدرسه حسن خان کربلا درس می گفتم . صمصام الملک ، برای زیارت آمده بود . یک هفته آمد در درس من نشست ، و در آن هفته از استصحاب بحث میکردیم ، و کلمه «لاتنقض الیقین بالشک » را می گفتم . آخر هفته که شد ، گفت :قربان آن لب و دهنی بشوم که یککلمه به این کوتاهی از آن بیرون آمده ، و ما یک هفته است بحث میکنیم . یک همچوآدمی بوده . بی اطلاع از علمیات نبوده ، منتهی ارباب ملک و ملاک بود . به همان طرزسابق که می آمد خانه آخوند ملامحمد کبیر ( پدر مرحوم آقاضیاء عراقی ) و با اوصحبتهای علمی داشت ، بعد از فوت آخوند هم می آید به خیالش که فرزند آخوندبجای پدرش نشسته ، در آن وقت سن آقاضیاء 24 سال(15)بود . صمصام الملک فرعی ( فقهی ) عنوان میکند . آقا ضیاء نمی تواند از عهده برآید ، حاج صمصام الملک دست روی دست می زند و می گوید :آه در خانه آخوند بسته شد . پدرم نقل کرد که آقاضیاء فرمود :این مثل یککاسه آب گرمی بود که بسرم ریخته شد . از همان مجلس که حرکت میکند می رود به اصفهان و بعدش هم به نجف و می ماند تاآقاضیاء می شود . همین یککلمه :«آه در خانه آخوند بسته شد» . خداوند همگی رارحمت کند ، اشخاص بزرگی بودند که از دنیا رفتند .

پدرم نقل کرد که همین آخوند کبیر ارتزاقش از یک قطعه زمینی در همان اطراف سلطان آباد اراک بود . زراعت میکرد و نان سال خودش و اهل عیالش ازهمان قطعه زمین بود . یک وقت که حاصل آن زمین را در خرمن گاه جمع کرده بودنددر اطرافش هم خرمنهایی بوده است . کسی عمدا یا سهوا آتش روشن میکند بادهم بود ، و آتش افتاده بود توی خرمنها . خرمن گاه است و خشک ، به محض افتادن آتش ، خرمنها آتش می گیرد . از این خرمن به آن خرمن تا آتش همه خرمنها را

صفحه 294

می گیرد کسی به آخوند می گوید :چه نشسته ای ؟ ! نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد . آخوند تا این را می شنود ، عبا و عمامه را برمی دارد و قرآن را و می رود به بیابان . رو به آتش و در دستش هم قرآن می گوید :ای آتش ! این نان خانواده و اهل و عیال من است ، تو را به این قرآن قسم به این خرمن متعرض نشو ! پدرم می گفت ، تمام آن قبه ها که اطراف بود خاکستر شد و این یکی ماند . هرکس که می آمد ، انگشت به دهان می گرفت و متحیر می شد که این چه جور مانده ؟ خبر نداشتند من خبر داشتم . پدر مرحوم آقاضیاء همچو شخصی بوده است ، مرحوم آخوندملامحمد کبیر رحمة الله علیهم رحمة واسعة .

مجله حوزه : یک وقتی در درس می فرمودید :حاج شیخ عبدالکریم شاگرد مکتب سامراء بوده ، آیا بین مکتب سامراء و نجف فرقی است و تفوق با کدام یک می باشد ؟

آیت الله العظمی اراکی :مرحوم آقاسید محمد فشارکی ، استاد مرحوم حاج شیخ ، به اعتقاد مرحوم حاج شیخ و جمع دیگری بعد از حاج میرزا حسن شیرازی اعلم عصر بود . از آخوند [خراسانی] و سید طباطبائی و همه و همه ... ، اعلم کل بود . در عین حال که اعلم کل بود ، جماعتی از اهل تهران از کسبه و تجار که بعد از میرزای شیرازی آمدند از ایشان رساله بگیرند و از آن محلیکه بود تا در خانه دنبالش کردندولی جواب مساعد نداد . از آنان اصرار و از ایشان انکار ، گفت :رساله نمی دهم . درخانه که رسید ، در را باز کرد و گفت :والله من اعلمم ، والله رساله حاشیه نمیکنم .

ایشان در اوایل امرش با مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی هم بحث بودند ، ازاصفهان به کربلا می آیند و در درس فاضل اردکانی شرکت میکنند . فاضل اردکانی آن وقت خیلی معنون بود . آقا سید محمدحسین شهرستانی(16)معتقد بوده که از شیخ انصاری هم اعلم است . فاضل اردکانی اعلم از شیخ مرتضی انصاری !

این دو تا در زمان آقا میرزا حسن شیرازی و به درس فاضل اردکانی وارد

صفحه 295

می شوند . میرزا حسن شیرازی ، آن زمان در نجف و فاضل اردکانی در کربلا بوده ، یک روزی در اوقات زیارتی زوار عرب از اطراف کربلا به عنوان زیارت حضرت اباعبدالله حسین ( ع ) مشرف می شوند . و آمدنشان و رفتنشان بطور هروله است . آقای آقاسیدمحمد فشارکی در زمان مراجعت آنها خودش را توی آنان می اندازد . بااینکه لباسش با لباس آنان متفاوت بوده با آنان در هروله شرکت میکند ، برای قضای حاجتیکه داشت . در این بین که به هروله بین زوار عرب می رفته است ، درمراجعت به کجاوه ، با آقامیرزا حسن شیرازی برخورد میکند . میرزاحسن شیرازی ، از توی جمعیت دستش را دراز میکند و می گوید :با من بیا . از همان ساعت آقاسیدمحمد فشارکی به آقا میرزا حسن شیرازی ملحق می شود و از خواص ایشان می گردد . از او می پرسند شما مدتی در کربلا و در درس فاضل اردکانی بودید ، چه تفاوتی دیدی بین او و بین میرزای شیرازی ؟ از قراریکه شنیدم - العهدة علی الراوی - فرموده بوده است :آخرین فکر فاضل اردکانی به اولین فکر میرزای شیرازی می رسد . آخرین فکر او به اولین فکر این می رسد .

مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی مقامش در فکر خیلی بلند بوده است . وقتیکه از اصفهان به زیارت نجف مشرف می شود و می خواهد برگردد ، چون خودش رامجتهد مسلم و فارغ التحصیل می دانسته است . مرحوم شیخ انصاری هم در نجف بوده است . اشخاصیکه از فهم عالی میرزا مطلع بودند به شیخ عرض میکنند که این حیف است ، شما هرطوری است این را نگهدارید . می خواهد برگردد . شیخ درمجلسی با او اجتماع میکند ، و بحث «بیع فضولی » را طرح میکند که آیا اجازه کاشف است یا ناقل ؟ شیخ تقریبی می فرماید ، و یک وجه را اثبات میکند . میرزاخیلی خوشش می آید ، می گوید :عجب تقریب خوبی است . شیخ تقریب دیگری میکند و طرف مقابل را اثبات میکند . میرزا می گوید :عجب این نقض هم بسیارنقض خوبی است . آنگاه شیخ نقض النقض را می فرماید ، و میرزا متحیر می شود ، و تاهشت مرتبه این کار را تکرار میکند میرزا بسیار تعجب میکند و می گوید :

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیلش بدل شود به اقامت

صفحه 296

از برگشتن منصرف می شود و ماندگار می گردد و در درس شیخ انصاری شرکت میکند ، و عاقبت به آنجایی رسید که میرزای شیرازی شد . سی سال تمام ریاست به او منتقل می شود و وحده لاشریک له می گردد . هیچ کس دیگر در قلمروشیعه از ایران و غیر ایران جز میرزای شیرازی مقلد نبود .

با اینکه مرحوم میرزای رشتی(17)از شاگردان مخصوص شیخ انصاری بوده و خودش را از میرزای شیرازی اعلم می دانسته ، لکن تحت الشعاع بود .

مجله حوزه :راجع به عنایت حاج شیخ عبدالکریم به تربیت طلاب اگر چیزی در خاطر دارید بفرمایید :

آیت الله العظمی اراکی :حاج شیخ می فرمودند ؟ باید طلبه «اعمی مذهب »بی قید و ساده زیست باشد . اگر می خواهد ملا بشود ، باید تقیدات را ول کند . عالم طلبگی این طور نیست که از در و دیوار ملایمات پیدا شود و زندگانی و امرارمعاشش بخوشی اداره شود . یک وقت هم هست که زندگی سخت و تنگ می شود . باید بر سختیها مقاومت کند و تقیدات را از بین ببرد ، و «اعمی مذهب » باشد . خودش هم همین طور بود ، و به تقیدات اعتنا نمیکرد و اعمی مذهب بود . ولی اواخر خوفش گرفته بود از این تضییقاتیکه رضاخان به طلبه ها میکرد . وقتی آقای آقاسیداحمد خوانساری را جلبش کرد نظمیه ، که باید التزام بدهیکه عمامه رابرداری . این قدر سختگیری میکرد . می فرمود :من در مخیله ام خطور نمیکند ، که روحانی از این طرف خیابان برود و زن مکشفه(18)از آن طرف خیابان ، پس حتما این هیئت اهل علم مبغوض خدا شده است . خوف این داشت که اهل علم مبغوض خدا شده باشد . و این خوف در دلش بود ، با اینکه بعد از ازدواج دوم خیلی سرحال شده بود . ولی روز بروز لاغر شد ، و مثل روز اول شد . روزیکه از اراک آمده بودپوست و استخوان بود و هر روز هم تب میکرد ، ولی بعدا چاق شده بود تا اینکه

صفحه 297

این خوف در دلش افتاد ، و آخر هم نمی دانم(19)دق کرد و مرد . می فرمود :من خوف دارم که این هیئت مبغوض خدا شده باشد این چه وضع است .

آن روزیکه بنایکشف حجاب شد ، رضاخان دستور داده بود افرادیکه جزء رؤسا بودند ، مثل رئیس نظمیه و غیره ، باید اول کشف حجاب کنند ، هر شب نوبت یکی بود . مثلا امشب رئیس نظمیه ، شب دیگر رئیس امنیه ، و شب دیگرشهرداری . و هر شبییکی بود شب به شب . آن وقت زن آن رئیس ، مکشفه می شد ، و اطراف او زنهای مخدره محجبه . دور او را می گرفتند . و زمانیکه حاج شیخ می خواست برود نماز مغرب و عشا ، در خیابان تظاهر میکردند . حاج شیخ سوارالاغی می شد و شخصی به نام آقا علی سیف هم با الاغ دیگر پشت سر ایشان راه می افتاد . و آن وقت جمعیت بود که برای تماشای آن تظاهر پشت صحن جمع می شدند . جای سوزن انداختن نبود . و حاج شیخ باید از توی این جمعیت برای نماز مغرب و عشا عبور کند . و اینها می گذاشتند ، مخصوصا همان وقت خارج می شدند که زن مکشفه و مردمیکه برای تماشا آمده بودند از جلو بروند ، و حاج شیخ هم پشت سر آنان قرار بگیرد . حاج شیخ خودش فرمود :من که دیدم این وضعیت است ، فکر کردم رفتن به نماز مغرب و عشا را ترککنم . من که نمی توانم نهی از منکر کنم و باید از اینجا هم عبور کنم . و این هم سر راه من این کار را میکند . حرف نزنم تقریر می شود ، می گویند :پس این قبول کرده این کارها را ! حرف بزنم چطور با این شخص حرف بزنم ! پس بهتر است که به نماز نروم . این چه نمازی است که من بروم . این فکر را با هیچ کس در میان نگذاشتم . خودم عهد کردم که نروم .

طرف عصریکه توی اطاق خوابیده بودم . دیدم درب باز شد و سیدی باریش بلند آمد و گفت :این نماز را ترک نکن ! این نماز را ترک نکن ! من به واسطه این جهت دلم قرص شد . بنده خودم همیشه پیش از آمدن ایشان پشت سرشان برای نماز جا می گرفتم . همین جاییکه قبرش است حالا درش را برداشته اند . وقت نمازجمعیت پر بود ، منتظر بودند که ایشان بیاید . وقتیکه می آمدند همه پا می شدند .

صفحه 298

من هم پا می شدم ، از آن دم در که نگاه میکردم ، می دیدم صورت بهاجی دارد . عوض این که خم به ابرو داشته باشد ، و اوقاتش تلخ باشد ، صورتش بهاج بود . تودلم شک افتاد ، فکر کردم در همچو روزی چرا باید ایشان بهاج و صورتی منبسطداشته باشند ، تا اینکه یک روز این حرف را به آقای حجت(20)گفت . شک از دلم رفت فهمیدم که قوت از جای دیگر بود ، این ابتهاج از جای دیگر بود ، از آنجا قوت قلب گرفته بود . ولی خوب آخر هم دق کرد و مرد .

حاج شیخ در فقه هم یک نظری داشت می فرمود :چون فقه پنجاه باب است ، از اول باب طهارت تا حدود و دیات اول کسیکه فقه را به این طریق مبوب کرد ، مرحوم محقق بود که شرایع را نوشت . پیش از او شیخ طوسی در «مبسوط »ش ترتیبی داد ، ولی به این ترتیب نبود . محقق بود که فقه را به پنجاه باب مبوب کرد . مسائل هر بابی را سواسوا کرد ، و هرکدام را در باب خودش گنجانید . چیز اعجوبه ای بود . بعدا هرکه آمد ، از او تبعیت کرد ، علامه ، محقق ثانی ، شهید اول ، شهید ثانی ، شیخ انصاری و همه هرکه آمد تبعیت از او کرد این چه محققی بوده که این همه محققان آمدند ، ولی رویه او را تغییر ندادند . ولی حاج شیخ می فرمود :هر بابی ازاین ابواب یک متخصص لازم دارد . چون ابواب فقه خیلی متشتت و اقوال و ادله عقلیه و نقلیه و اجماعاتش تتبع زیاد می خواهد و افراد سریع الذهن لازم دارد . و این عمر انسانیکفایت نمی دهد که پنجاه باب را بطور شایسته ، و آن طور که باید و شایدتحقیق کند ، پس خوب است برای هر بابییک شخصی متخصص بشود . مثل این که در طب متخصص وجود دارد ؟ یکی متخصص گوش است یکی متخصص اعصاب ، یکی متخصص چشم ، یکی متخصص اسافل اعضاء و یکی متخصص سرو ... هرکسییک تخصص دارد .

من خودم از حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(21)شنیدم که فرمود : یک چشم تنها صدها نوع بیماری دارد و برای هر دردش داروهایی هست . ایشان در طب وارد

صفحه 299

بودند ببینید چقدر علم می خواهد که به تمام اینها برسد . و بفهمد هر دردی چه منشای دارد و چه دوایی می خواهد . دیگر عمرش کفاف نمی دهد که به مرضهای دیگر برسد . حاج شیخ می فرمود :خوب است در فقه هم متخصص داشته باشیم ، یکی متخصص صلاة باشد ، یکی متخصص طهارت باشد ، یکی متخصص خمس باشد ، و همین طور ، و آن وقت هر سؤال و استفتاییکه می آید به متخصص آن ارجاع دهیم تا او جواب بدهد .

مجله حوزه :اگر از مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی چیزی درخاطرتان است بفرمایید :

آیت الله العظمی اراکی :دو خصوصیت از ایشان دیدم . یک آقا سیداحمد نامی داشتیم که بهش آقا ترک می گفتند . ترک تبریزی بود ، می آمد پشت سر آقا میرزا جوادآقا برای نماز می ایستاد . ماه رمضان بود ، من هم می رفتم . در آن وقت وبا آمده بودو هر روز آدم بود که کشته می شد . آقا سیداحمد گفت :رفتم به دیدن آقا میرزا جوادآقا تا احوال پرسیکنم . رفتم نشستم گفت :آقا میرزا علی(22)رفت . من خیال کردم به مسافرت رفته . با همان حال طبیعی گفت :آقا میرزا علی رفت . آقا میرزا علیکه بود ؟ چه علمیتی داشت من آمیرزا علی را دیده بودم . چه علمیتی ، و چه تقوایی داشت . او جانشین پدر می شد . جوان بود ، بین 25 تا 30 ساله بود . وبا او را کشت . آن وقت آقا میرزا جواد می گفت :آقا میرزا علیکه رفت بدون این که گریه بکند ، مثل این که سفر رفته است .

یکی دیگر اینکه ، یک آقا سید مهدیکشفی(23)بود پسر آقا سیدریحان الله کشفی ، نوه آقا سیدجعفر کشفیکه از بروجرد بودند ، و پدرش در تهران بزرگ شد و [خود او در قم] در کوچه ما منزل داشت - این آقا سیدمهدی با دایی زاده آقای طالقانی به نام آقا سیدمحی الدین(24)پیش بنده مکاسب می خواندند . این

صفحه 300

آقا سیدمهدی اواخر از خصیصین و مخصوصین آقا میرزا جواد آقا شد . به درس او خیلی علاقه مند بود و سلام و علیک زیاد داشتند و به او اخلاص و مودت زیاد داشت .

ایشان نقل کرد و گفت : یک شب توی خانه خودم توی اطاق خوابیده بودم ، دیدم که صدای محرق القلبی از حیاط می آید . از بس محرق القلب بود ، هراسان ازخواب برخاستم که چه خبر است ؟ رفتم در را باز کردم ، دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است ، یککاروانسرای بزرگی است و دور تا دورش حجره می باشد . و صدا از یک حجره می آید . دویدم پشت حجره هرکار کردم در باز نشد از شکاف درب نگاه کردم ببینم چه خبر است . دیدم یکی از رفقای ما که اهل بازار تهران است افتاده و باندازه نصف کمر انسان سنگ آسیا روی او چیده اند و یک شخص بد هیبت از آن بالا توی حلقوم دهان او عملیاتی میکند ، و او از زیر دارد صدا می زند . ناراحت شدم ، هرچه کردم در باز نشد . هرچه التماس کردم به آن شخص که چرا به رفیق ما این طور میکنی ! اصلا نگفت :تو کی هستی ؟ این قدر ایستادم که خسته شدم . برگشتم آمدم توی رختخواب ، ولی خواب از سرم بکلی پرید . نشستم تا صبح شد . حال نماز خواندن نداشتم . رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم به میرزا جواد آقاگفتم :من همچو چیزی دیدم . گفت :ها ، شما مقامی پیدا کرده اید . این مکاشفه است . آن شخص در آن ساعت نزع روح می شد . من تاریخ برداشتم . بعد کاغذ آمد که آن رفیق شما در همان ساعت فوت کرده است .

مجله حوزه :از علماء گذشته چه خاطرات دیگری دارید ؟

آیت الله العظمی اراکی : یک چیز عجیبی از حاج آقا حسین بروجردی «اعلی الله مقامه » دیدم . آقای صدوقییزدی در همین کوچه ما نزدیک تکیه خلوص ، منزل داشت . نمی دانم از مکه یا عتبات آمده بودند که بنا شد به دیدنش برویم . من با آقای[سید محمدتقی] خوانساری رفتم ، دیدم آقای بروجردی هم با اصحاب

صفحه 301

و حواریینش ، از جمله آقای قفقازی پدر آقامحمد قفقازی مدرس(25)و دیگران آمده اند کرسی بود و همه دور کرسی نشستند . ایشان هرکجا که می رفتند ، استفتاآت را تویکار می آوردند دیگر جای صحبت خارجی نبود . استفتاآت را ریختند رویکرسی ، یکی از استفتاآت محتاج به مراجعه به جواهر شد . به آقای صدوقی گفتند : جواهر دارید ؟ گفت :بلی . گفتند :بیاورید . آوردند ، گفتند :این مساله را توی جواهرپیدا کنید . این می گرفت هی ورق می زد ، نمی توانست پیدا کند ، می داد دست آن یکی . آن یکی هم هرچه تفحص میکرد نمییافت می داد دست دیگری تا آخرش ، آقای بروجردی گفت :بده بمن . کتاب را دستش گرفت و باز کرد و گفت این مساله است .

یک خاطره هم از مرحوم مامقانی صاحب تنقیح المقال دارم . ایشان به قم آمده بود ، و طلاب به دیدنش می رفتند . توی خیابان حضرتی توییک مسافرخانه منزل گرفته بود . من هم رفتم به دیدنش می گفت :وقتی من تنقیح المقال را می نوشتم و محتاج به مراجعه کتبیکه در طاقچه بود می شدم دست می بردم و برمی داشتم و باز میکردم ، دقیقا همان کتاب و همان صفحه مورد احتیاجم باز می شد ، و برای پیدا کردن کتاب و مطلب معطل نمی شدم .

مجله حوزه :شما قریب پنجاه سال با امام امت حضرت آیت الله العظمی خمینی آشنایی دارید ، اگر چیزی راجع به امام داریدبفرمایید :

آیت الله العظمی اراکی :من با ایشان در اوایل امر خیلی مانوس بودم . هر هفته ازخانه ام تا میدان کهنه با هم برای تهیه سوخت می رفتیم و بوته و چوب گز برای سوخت نهار و شام تهیه میکردیم بین راه بسیار صحبت میکردیم و مانوس بودیم .

در فوت مرحوم آقای سیدمحمدتقی خوانساریکه در همدان فوت کردند ،

صفحه 302

ایشان هم بودند و من هم بودم . ایشان با آقای خوانساری وداع کردند ، و زود حرکت نمودند و من ماندم ، تا اینکه فوت کردند . جنازه ایشان را از همدان حرکت دادند ، و عده ای از روحانیون قم آمده بودند به استقبال جنازه . در بین قم - تهران آقایانیکه آمده بودند پیاده شدند . من هیچ کس را ندیدم این قدریکه آقای خمینی گریه میکرد ، گریه کند . شانه هایش بالا و پایین می رفت . چنان اشک می ریخت ، چنان اشک می ریخت که من از اولادش چنان گریه ندیدم . خیلی اهل بکاء است آقای خمینی ! هیچ نسبتی با هم نداشتند و مربوط نبودند ، فقط عرق دینی داشت . این مرد دینی است ، حتی برایکشته شدن هم حاضر است . این همان طور تو خاطرم مانده و محو نمی شود ، آن گریه ایکه دیدم از هیچ کدام از اینان که آمده بود مثل ، آقای داماد آقای زنجانی(26)و خیلی از معنونین دیگر . گریه میکردند ولی آرام لکن ایشان بلند گریه میکردند .

یک روز من احتیاج به پول پیدا کردم . در حرم بودیم گفتم :می شود یک ده تومنی برای من پیدا کنی . گفت :الساعه الساعه ، صبر کن صبر کن تندی رفت بیرون و پولی آورد و داد خیلی رئوف و مهربان است .

آن کتابی هم که نوشته بودند . کتاب «اسرار هزار ساله » با اینکه پدر نویسنده آقای حاج شیخ مهدی پایین شهری مرد بزرگواری بود . (27)

وقتیکه حاج شیخ وارد قم شد ، به منزل او در مدرسه رضویه وارد شدند . منبر این پسر را هم دیده بودم ، یک منبر عالی داشت . پدرش که در مدرسه رضویه دهه عاشورا روضه خوانی میکردهمین پسر منبر می رفت ، چه منبرهای عالی تحویل می داد . پناه ببریم به خدا ازعاقبت کار ، آخرش این طور شد و این کتاب اسرار هزار ساله را نوشت . آن وقت به آقای خمینی اثر کرد و نشست ورد نوشت . همین کتاب «کشف الاسرار» را نوشت . این از عرق دیانتیش بود . خداوند گذشتگان را با ائمه اطهار محشور کند و زنده ها راعمر طویل مرحمت بفرماید .

صفحه 303

مجله حوزه :این انقلاب که قرآن را زنده کرده است ، روحانیون درقبال آن چه وظیفه ای دارند ؟

آیت الله العظمی اراکی :من از شخص معتمدی شنیدم که از آقای آقاسید احمدخوانساری(28)شنیده بود که ایشان فرموده بودند :عجب امتحان بزرگی است . خیلی آدم می خواهد خودش را از این امتحان سالم در بیاورد . خیلی آدم می خواهدامتحان بزرگی است .

امروز ، روز موت احمر است . جماعت دنیا که رئیسشان آمریکا و شوروی است و سایرین هم که دست بسته آنان هستند . همگی در یک طرف هستند و آقای خمینی تنها . چه می شود کرد ؟ امتحان بزرگی است . آقای خمینی شخص نیک نفسی است جای شک نیست . قسم می شود خورد ، به والله که این مردنیک نفس است و هیچ غرضی در او جز ترویج دین نیست . و دیدن این تحکمات و زورگوییهاییکه این دو نفر - پدر و پسر - (29)کردند . چه کارها کردند . می خواستنداصل دین را بکلی از ریشه بکنند ، مثل یزید که گفت :

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل

می خواست به کلی ریشه دین را از بین ببرد . اگر نبود نهضت حضرت سیدالشهداعلیه السلام الآن من و شما کافر بودیم . اشهد ان لا اله الا الله بین ما نبود . از اثر نهضت حضرت اباعبدالله و آن شهادتهای هجده نفر از بنی هاشم - که لااری لهم من نظیر - یک همچو اشخاصی خون ریختند ، و خداوند حفظ فرمود تا به ماها رسید . این شخص ( پهلوی ) هم می خواست همین کار را بکند . این نهضت هم امروز ان شاءالله امیدوارم از طرف خدا باشد و ترحمی از خدا باشد . ان شاءالله بجایی برسد .

مجله حوزه :امام و دیگران مکرر فرمودند که برای حل و فصل امورقضائی نیاز به قاضی است وظیفه روحانیت در این باره چیست ؟

آیت الله العظمی اراکی :این به آقای خمینی برگشت دارد . کسیکه بسط ید

صفحه 304

دارد ، نفوذ کلمه دارد ، نفوذش به تمام اعماق مملکت فرو رفته ، و در تمام مملکت نفوذ کلمه دارد ، باید اشخاص شایسته را تعیین کند در هر صقعی از اصقاع ، و هرقطری از اقطار که احتیاج به قاضی دارند ، از این صقع به آن صقع که راهشان دورو مسافت زیاد است نروند . هر صقعییککسی را برای فصل امور و مشاجراتیکه بوجود می آید داشته باشد ، مثل اینکه میت در هر صقعی نباید بی نمازگذار بماند .

مجله حوزه :به نظر شما طلاب به چه چیزی باید بیشتر اهتمام ورزند ، و چه چیزی در موفقیت آنان نقش دارد ؟

آیت الله العظمی اراکی :به خواندن قرآن با فکر و تامل . به جهت اینکه این کلام خالق آسمان و زمین و خالق بشر ، خالق انبیاء و مرسلین ، خالق محمدسیدالمرسلین ، خالق امیرالمؤمنین ، خالق یکیک ائمه ، خالق حضرت حجت سلام الله علیهم و خالق همه است . این کلام مال اوست . ببینید چه کلامی است ! کلامیکه کلام خالق تمام انس و جن و شمس و قمر و مایری و مالایری است . او این کلام را تنزیل کرده . این کلام چقدر جامع است ، مثل جامعیت خودش . اگر کسی فکرو تدبر در او بکند حالش منقلب می شود ، و از کسالت و بی توفیقی روحی نجات پیدا میکند .

علاوه بر آن ، باید شوق هم داشته باشد . شوق در هر کاری باعث پیشرفت شخص در آن کار است . کسب باشد ، فلاحت باشد ، تجارت باشد ، علم باشدو هرچه باشد ، اولین وسیله پیشرفت کار شوق است . مرحوم آقای آقاشیخ عبدالکریم می گفت :زمانیکه من طلبه بودم در سر من رای در مدرسه مرحوم آقامیرزا حسن شیرازی در طبقه فوقانی حجره داشتم . تابستان هوا گرم بود ، همه رفتندتوی سرداب . تمام افرادیکه سکنه مدرسه بودند در سرداب جمع شدند . من یکی توی بالاخانه ماندم . عرق از سر و صورتم می ریخت . لباسهایم را کنده بودم و یک لنگ بسته بودم تا گرما خیلی اثر نکند . در عین حال که عرق می ریختم ، مشغول فکربودم . و خوشبخت بودم از این عرقها که می آید . یک مساله ای خیلی برایم مشکل

صفحه 305

شد ، هرچه فکر کردم حل نشد ، در عالم خواب بودم که حل شد . چقدر شوق بایدباشد که در عالم خواب حل مشکل شود .

مجله حوزه :با توجه به حساسیت مردم نسبت به روحانیت وضع معیشتی آنان چگونه باید باشد ؟

آیت الله العظمی اراکی :همان طور که گفتم ، مرحوم حاج شیخ عبدالکریم می فرمود :طلبه باید «اعمی مسلک » باشد لابشرط باشد . اگر می خواهد بشرطشیی ء و اخصی باشد ، حتما باید نهارم چطور باشد ، لباسم چطور باشد ، منزلم چطور باشد و ... کارش لنگ است . باید اعمی باشد . هر پیشامدیکه شد ، من نبایددرسم را ول کنم ، هرچه می خواهد باشد . اعمی مسلک ، باید باشد . همان طور که گفتم خودش هم اعمی مسلک بود به این چیزها اعتنایی نداشت . تنها پیشامدهاو ناملایمات دینی به او صدمه می زد ، ولی پیشامدهای دیگر مهم نبود . مثلا خودش نقل کرد که اطاقش چهار تکه فرش داشت ، یک روانداز ، دو کناره و یک میانه . یک شخص آمد گفت :آقا اینها مال من است ، و مال دزدیده شده است . گفت بیا برداربرو ! بدون اینکه بگوید بینه بیاور همه را برداشت و برد هیچ نگفت :آخر بینه می خواهد ، به چه دلیل می گویی ؟ گفت :بیا بردار و برو . حالا این طرف بکشد آن طرف بکشد ، به نظمیه به عدلیه به این به آن ، اصلا و ابدا . گفت بردار و برو .

می فرمود :بین روحانی و غیرروحانی فرق است . روحانی مانند لباسی می ماند که از برف سفیدتر است ، ولی غیر روحانی مثل لباسی است که از ذغال سیاهتر باشد . این هرچه کار بدی بکند و قدم کجی بردارد به سیاهی آن ضررنمی زند . مثل هر گرد و غباریکه روی ذغال بیاید ، اثری ندارد . چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست . همان سیاهی هست که هست . زنا بکند ، شرب خمر بکند ، غیبت بکند ، آدم بکشد ، چاقوکشی بکند هر کاری بکند خم به ابروی جماعت و جامعه بشری نمی آید ، می گویند :میکند که میکند . اما جماعت روحانی ، هر گرد و غباریکه بیاید روی برف ، برف را سیاه میکند . از بس که سفید است ، یک خورده گرد

صفحه 306

بنشیند ، معلوم می شود . آی فلانی غیبت کرد . می پیچد توی مردم ، فلان روحانی غیبت کرد ، فلان روحانی فحش داد . فلان روحانی چه کرد . آن دیگری آدم کشی هم بکند کسی چیزی نمی گوید اصلا و ابدا . روحانی باید این جوری [پاک] حرکت کندوالا مردم می رمند .

صفحه 307

1 ) نام یکی از مجلاتی است که در قم منتشر می شود .2 ) در بخش سوم همین کتاب یاد شد .3 ) شیخ جعفر شیثی استاد درسهای سطح آیت الله العظمی اراکی .4 ) شاید همان کتاب شیخ جعفر شوشتری باشد .5 ) معالم در علم اصول فقه است ، به تفسیر ارتباطی ندارد .6 ) در بخش شاگردان آیت الله العظمی حائری یاد شد و ایشان غیر از آقا سید حسن فرید اراکی شاگرد آخوندملا محمد کاشانی است که داستان دیگری درباره مرحوم حاج شیخ عبدالکریم از ایشان در مجلسه کیهان اندیشه شماره 65 نقل شده است .7 ) از مراجع تقلید معاصر آیت الله العظمی حاج آقاحسین بروجردی بود .8 ) در یادداشت های آیت الله مصلحی آمده : در مجلس روضه که مرحوم والد جنب ایشان نشسته بودند ، هنگام ذکر مصیبت می شنیدند که مرحوم حاج شیخ به این شعر مترنم است :تبکیک عینی لا لاجل مثوبة بل انما عینی لاجلک باکیة9 ) در بخش ششم این کتاب یاد شد .10 ) استاد حاج شیخ عبدالکریم حائری ( ره ) .11 ) یعنی عبارتی گفت که به منزله فحش بود .12 ) شاید منظور این باشد که درتحصیل جدیت کردم تا فقیه شدم وکتاب صلاة را با آن کیفیت خوب نوشتم .13 ) این داستان در بخش سوم هم یاد شد و تکرار آن به خاطر برخی فوائد و اضافات این نقل بود .14 ) و پس از این تاریخ چند ساله در اصفهان به تحصیل علوم پرداخت و به اراک بازگشت .15 ) یا حدود بیست و چهار سال .16 ) مؤلف کتاب غایة المسئول .17 ) صاحب کتابهای : غصب ، اجاره و بدایع .18 ) زن بی حجاب .19 ) یعنی شاید دق کرده باشد .20 ) همانکه بعدا از مراجع تقلید شیعه شد .21 ) استاد اخلاق معروف و صاحب کتابهای : المراقبات و اسرارالصلاة .22 ) فرزند حاج میرزا جوادآقا .23 ) در بخش شاگردان آیت الله العظمی اراکی یاد شدند .24 ) همان .25 ) آیت الله حاج شیخ محمد فاضل دامت برکاته از مراجع تقلید کنونی .26 ) گز .27 ) آیت الله سید محمد محقق داماد و آیت الله حاج سید احمد زنجانی صاحب کتاب الکلام یجرالکلام .28 ) در بخش علمای قم یاد شد .29 ) در بخش هم مباحثه های آیت الله العظمی اراکی یاد شد .



https://hawzah.net/fa/Book/View/45232/17516/مصاحبه-مجله-حوزهبا-آیت-الله-العظمی-اراکی(ره)/?SearchText=فشارکی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۸