***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشا ر کیو ن ************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

****.**** کنز فشا ر کیو ن ************** Fesharkies's Treasure ****.****

***.*** ... گنجینه ... فشارکی ... ها ***.***

########## بنام خدا ##########
--پایگاه جامع اطلاع رسانی در موضوعات زیر --
..... با سلام و تهیت .. و .. خوشامدگویی .....
*** برای یافتن مطالب مورد نظر : داخل "طبقه بندی موضوعی " یا " کلمات کلیدی" شوید.....
*** این پایگاه : بصورت مستمر درحال بارگزاری اطلاعات می باشد....................................
*** مطالب خود را : جهت بارگزاری ارسال..... بفرمایید ..........................-- موفق باشید --

طبقه بندی موضوعی

پنجاه و سه داستان خواندنی از آیت الله اراکی

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۳۴ ق.ظ

.....تا این که مرحوم آقای فشارکی به مرحوم میرزامحمدتقی گفت :شما مرا حاکم عادل می دانید ؟ ایشان فرمود :بلی !

بعد گفت :شما حکم حاکم را نافذ می دانید ؟

ایشان جواب داد :محل اشکال است .

مرحوم فشارکی فرمود :اشکال داشته باشید یا نه من مجتهد عادل حکم میکنم که هر شیعه چه مرد و چه زن باید زیارت عاشورا به نیابت مادر گرامی امام زمان علیه السلام بخواند .

..............................................


کتاب  یادنامه آیت الله العظمی اراکی (ره) 
پنجاه و سه داستان خواندنی از آیت الله اراکی
بخش بیست و چهارم : داستانهای خواندنیپنجاه و سه داستان خواندنی از آیت الله اراکی

داستانهایی آموزنده و شنیدنی نقل مجالس آیت الله العظمی اراکی رحمة الله علیه بودکه تعدادی از آنها را در این بخش می آوریم . این داستانها جز در سه چهار مورد ازکتابیکه آیت الله خرازی در دست تالیف و تنظیم دارند نقل شده است .

1 - حضرت آیت الله العظمی اراکی به نقل از مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری می فرمودند که :مرحوم شیخ انصاری تحت تربیت مرحوم سیدعلی شوشتری بوده است .

زمانی سیدعلی شوشتری بیمار می شود . شیخ انصاری در عالم پنهانی به دیدن او می رود و چنین اظهار می دارد که :من از خدا خواسته ام که شما بمانید و برمن نماز بخوانید .

سیدعلی نیز در پاسخ می گوید :من هم از خدا می خواهم که شما به من نماز بخوانید .

شیخ در پاسخ می فرماید :دیگر کار تمام شده است .

بعدها در دیداریکه شیخ در «ظاهر» با سیدعلی شوشتری داشته است ، اوقصد میکند آنچه را در پنهانی از شیخ دیده است بیان کند . شیخ انصاری با اشاره ازاو می خواهد که سخنی به میان نیاورد .

بالاخره سیدعلی زنده می ماند و پس از رحلت شیخ انصاری بر او نمازمی گذارد .

آیت الله حاج آقا موسی زنجانی از مرحوم حاج شیخ احمد کفایی پسر مرحوم آخوند خراسانی نقل کردند که :پدرم می فرمود :

صفحه 575

ما نفهمیدیم که شیخ انصاری مربی سیدعلی شوشتری بود یا این که به عکس سیدعلی شوشتری مربی شیخ انصاری ؟ زمانیکه سیدعلی شوشتری ، شیخ انصاری را در قبر می گذاشت ، خطاب به او کرده و فرمود : کسی را شایسته ندیدیکه اسرار خود را به او تحویل بدهی .

آیت الله حاج آقا موسی زنجانی از مرحوم آخوند ( خراسانی ) نقل می فرمودکه :شیخ انصاری پس از خود ، ما را برای تعلم به سیدعلی شوشتری ارجاع داد و مابه دنبال توصیه شیخ ، به درس ایشان حاضر شدیم و در کمال تعجب دیدیم وی نیزمانند شیخ انصاری درسها را بیان و تعقیب میکند .

روزی سیدعلی شوشتری به من فرمود ملا کاظم درسها را چگونه می نویسی ؟ گفتم :به منزل که می روم مطالب را می نویسم .

فرمود :این کار را نکن ! قبلا روی درسها کار کن و خودت مطالب را بنویس ! بعد اگر دیدی آنچه گفته می شود ، همان چیزهایی است که نوشتیکه محکم ترمی شود و اگر غیر آن است آن را اصلاح کن .

***

2 - و نیز فرمودند :مرحوم آقای حاج سیدمحمدرضا یثربی قنداقه فرزندخود آقای حاج میرزاسیدعلییثربی را به دست مرحوم میرزای شیرازی می دهند تادر حق ایشان دعا کنند . میرزای شیرازی چنین دعا میکنند که :خدا ایشان را ازمروجین اسلام قرار دهد .

بعدها مرحوم آقای حاج میرزاسیدعلییثربی به مقامات عالی از علم و فضیلت می رسند که در شمار شاگردان خاص مرحوم آیت الله العظمی آقا ضیاءعراقی قرار می گیرند .

نکته دیگر این که به هنگام فوت این فقیه بزرگ ، یکی از موثقین در حال سجده صدای هاتفی را می شنود که ندا می داده است :

فلانی فوت کرد .

***

صفحه 576

3 - و نیز فرمودند :

درباره شیخ انصاری گفته شده است که ، به شفاعت ما نجات پیدا کرده است .

و درباره حاج شیخ محمدباقر فرزند حاج شیخ محمدتقی صاحب حاشیه معالم گفته شده ، او به محبت ما نجات یافته است .

درباره حاج شیخ محمدحسین پدر حاج شیخ محمدرضای اصفهانی صاحب وقایه گفته شده است ، او فوت کرد ، در حالیکه خدا از او و او از خداراضی بود .

مرحوم آقای حاج شیخ محمدرضای اصفهانی صاحب وقایه گفته است :ازکسی شنیدم که به او وثوق دارم ( ظاهرا منظور پدرشان می باشد ) که من در روز ماه مبارک رمضان در حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به زیارت امین الله مشغول بودم ، زمانیکه به جمله و موائدالمستطعمین مغدة رسیدم ، دیدم سفره ای پهن شدو من سر آن سفره به غذا خوردن مشغول شدم . در تعجب و شگفتی شدم که چطوردر ماه مبارک رمضان آن هم در این مکان مقدس مشغول خوردن هستم .

4 - و نیز فرمود :شیخ محمدرضا قدریجانی از اعاظم علما بود که در زمان مرحوم آیت الله آقای نائینی صحبت ازاعلمیت ایشان می شد . ایشان در همان ایام به قم آمده و سپس به مشهد رفتند و از حضرت رضاعلیه السلام خواسته بودند که همانجافوت کنند که همینطور نیز شد .

5 - آیت الله خرازی می نویسد :در سال 1412 هجری قمری به مشهد مقدس مشرف شدم ، در آن سال استاد بزرگوار آیت الله العظمی اراکی نیز به مشهد مقدس مشرف شده بودند . برای زیارت به منزلشان رفتم ، کسیکه در محضر استاد بودگفت :

چند روز قبل پیرمردیکه در سیاسی - عقیدتی مشغول خدمت است به دیدار آیت الله اراکی آمده بود و درحالیکه ایشان را ملاقات میکرد ، اشک می ریخت .

صفحه 577

این مرد پیر به من گفت :من شب گذشته حضرت امام خمینی قدس سرهم را خواب دیدم . به من فرمودند :فلانی بیا با هم به دیدار آقای اراکی برویم ، آنوقت مرا در عالم خواب به خیابان راهنمایی ، فرعی شماره 7 ، پلاک 5 آوردند .

پس از این که از خواب بیدار شدم و در حالیکه تا آن موقع از آمدن آیت الله اراکی اطلاعی نداشتم و نشانی منزل را از قبل نمی دانستم ، مطابق همان نشانیکه در خواب مطلع شده بودم آمدم دیدم درست است .

وقتی از منزل آیت الله اراکی بر می گشتیم یکی از همراهان پیرمرد مذکور راشناخت و گفت :

عجیب است ! این پیرمرد از اول جنگ بسیاری از اوقات را در جبهه های جنگ گذرانده و به مردم روحیه داده است .

***

6 - حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی فرمودند :زمانیکه میرزای بزرگ شیرازیکتاب نجاة العباد را حاشیه می زدند ، برخی از جلسات ایشان هفت ساعت به طول می انجامید و در جلسه هر یک از فضلا و اصحاب خاص ایشان موظف بودبه کتاب معینی رجوع و محتوای آن را در مساله مربوط مطرح نمایند . ایشان پس ازشنیدن مطالب اصحاب خویش ، در پایان ، نظر خود را می فرمودند . این کار ادامه داشت تا آن که کار حاشیه نویسی به پایان رسید .

7 - و نیز فرمودند :سبب آشنایی من با مرحوم آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری این بود که مرحوم آقای حاج سیداحمد خوانساری به درس مرحوم آقای حاج شیخ در اراک می آمدند ، روزی به من گفتند :من در درس آقا ضیاءالدین عراقی شرکت و با آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری مباحثه میکردم اما مباحثه با ایشان از درس مرحوم آقا ضیاءالدین عراقی مفیدتر بود ! ( این آقا فعلا در اسارت انگلیسیها در عراق به سر می برد . )

این تعریف از مرحوم خوانساری ( ره ) همیشه مد نظر من بود تا این که روزی

صفحه 578

در درس مرحوم آقای حاج شیخ دیدم آقا سیدیکنار مرحوم حاج شیخ نشسته ، بدون این که مغلوب هیبت مرحوم حاج شیخ شود با ایشان به راحتی صحبت میکند . در صورتیکه دیگران حتی مرحوم آقای حاج سیداحمد خوانساری نمی توانست با مرحوم حاج شیخ به صورت معمولی صحبت کند . به هر تقدیرمرحوم آقای حاج سیداحمد خوانساری رو به من کرده و گفتند :آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری همین آقا است .

آن تعریف مرحوم آقای حاج سیداحمد خوانساری از مرحوم آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری سبب شد که با هم رفاقت تامی پیدا کردیم و ایشان هم به من خیلی محبت و لطف داشتند و پیش از آن که مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری به قم بیایند ما سالیانی با هم رفاقت و دوستی داشتیم .

***

8 - و نیز فرمودند :مرحوم آیت الله میلانی از شخصیکه مرحوم آقای حاج شیخ عبدالله گلپایگانی را در خواب دیده بود ، نقل کردند که :مرا پس از فوت به آسمان بردند و از من پرسیدند که چه آورده ای ؟

گفتم :درس و بحث .

ملائکه در آن خدشه کردند . من جواب دادم . دوباره خدشه کردند ؛ باز جواب دادم . باز خدشه کردند و بالاخره نتوانستم جواب بدهم .

گفتند :دیگر چه داری ؟

گفتم :نماز و روزه و عبادات ، باز ملائکه در آنها نیز خدشه کردند . من جواب دادم ؛ دوباره خدشه کردند . باز جواب دادم ؛ باز خدشه کردند و عاقبت از عهده جواب بر نیامدم .

گفتند :دیگر چه داری ؟

گفتم :زیارت و توسل . در آن هم مانند قبلی ها خدشه کردند و من جواب دادم . باز خدشه کردند ، من جواب دادم . باز خدشه کردند ، عاقبت از جواب عاجز شدم .

صفحه 579

گفتند :دیگر چه داری ؟

گفتم :چیزی ندارم و مایوس شدم . آنگاه ملائکه گفتند :تو نزد ما درگرانبهایی داری .

گفتم :من دری نداشتم .

گفتند :چرا آن وقتیکه یکی از تجار از گلپایگان برای زیارت اعتاب مقدسه به کربلا آمده بود تو شنیدی و خواستی از نجف نزد او بروی و مقداریکمک مالی بگیری ، رفتیکه مرکبیکرایه کنیکه به کربلا بروی نتوانستی ، زیرا دو ریال کرایه آن را نداشتی ! و گفتی پیاده می روم ، وقتی پیاده می رفتی خار به پایت فرو رفت و عاجزشدی و نشستی و گفتی من آقا شیخ عبدالله که درس و بحث خوبی دارم چطور بایددو ریالی نداشته باشم که بتوانم مرکبیکرایه کنم ؟ بعد به فکرت رسید این چه حرفی بود من زدم و پشیمان شدی و گفتی :الحمدلله رب العالمین این الحمدلله همان دری است که نزد ما محفوظ مانده است و همین نیز به درد تو می خورد .

آیت الله العظمی اراکی فرمودند :مرحوم حاج شیخ عبدالله گلپایگانی از بهترین شاگردان مرحوم آخوند بود ، و مرحوم حاج شیخ گاه در وصف او می فرمود :در میان اهل بحث ما یعنی آیات عظام :نائینی و حاج شیخ و اصفهانی مثل و مانند نداشت .

آیت الله خرازی گوید :این گونه داستانها نباید موجب یاس و ناامیدی گردد ، زیرا درجات افراد و مراتب اخلاص مختلف است و هر کسی را مطابق معرفت اوجزا و پاداش می دهند . خوبی این داستانها از این جهت است که انسان هر قدر هم به عمل بپردازد مغرور به آنها نشود و همیشه به فضل الهی امیدوار باشد و بس .

***

9 - و نیز از پدرشان نقل کردند که :

میرزای شیرازی بزرگ در آخرین بیماری خویش ، حالشان سخت می شود . در آن زمان تلگرافهای بسیاری از مقامات داخلی و خارجی خدمت ایشان مخابره می شده است ، وقتی تلگرافها را برای ایشان می خواندند که مثلا فلان مقام عالی سیاسی ترکیه یا فلان سفیر برای شما تلگراف فرستاده و جویای حال شما شده

صفحه 580

است ، هیچ پاسخ نمی دادند .

آخرالامر برخی از حاضرین برای به حرف درآوردن میرزا چنین اندیشه میکنند که ایشان چون به مسائل فقهی زیاد علاقه مندند ، مناسب است از ایشان سؤال فقهیکنیم ، لذا یکی از ایشان می پرسد :

آقا درباره ته دیگ سوخته چه می فرمایید ؟

در پاسخ می فرمایند :نمی توان گفت حرام است . برای این که یا باید ازخبائث باشد که نیست یا از مسکرات باشدکه نیست یا مضر باشد که معلوم نیست .

آیت الله حاج آقا موسی زنجانی نقل کردند که :روزی مرحوم میرزای شیرازی بزرگ را عقرب گزید به طوریکه صدای ناله ایشان از دور شنیده می شد شاگردان و دوستان ایشان برای این که ایشان تا حدودی از فکر درد بیرون آید از علاقه شدیدایشان به مسائل فقهی استفاده کرده و چند مساله فقهی با ایشان مطرح میکنند ، مرحوم میرزا ( ره ) مشغول بحثی شد که حدود 2 یا 3 ساعت به طول انجامید و دراین مدت درد به طور کلی فراموششان شده بود .

***

10 - و نیز فرمودند : آیت الله آقای حاج سیداحمد خوانساری در دوران زندگی خیلی سختیکشیده بود . مدتها دل درد داشت ، داغ چند فرزند دیده بود ، در یک جانیز سکونت نداشت . مدتی در خوانسار ، مدتی در نجف ، نه ماه در دزفول و چندسال و چند ماه در اراک و سپس در قم و بعد هم در تهران زندگی می فرمود . با این همه خدا به ایشان توفیق بزرگی داد که توانست یک دوره فقه استدلالیکه خلاصه جواهر و حرفهای دیگر در آن آمده است تالیف نماید .

ایشان در زمان مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری روزی به من گفت : بیا باهم کتاب حج را مباحثه کنیم . من هم قبول کردم لذا روزها در مسجدعشقعلی با هم مباحثه حج داشتیم ؛ وقتی بحث حج تمام شد ، مدتی ایشان راندیدم تا آن که معلوم شد تنها با شتر به حج رفته است .

موقع مرگشان هم ، شنیده اید صورت ملائکه را مشاهده کرده و فرمودند :من

صفحه 581

صورت عزرائیل را دیدم و از او نترسیدم . و با خود می گفتم :چرا مردم از اومی ترسند . حضرت عزرائیل علیها السلام را دیدم که رو به من می آید و بعد برگشت و هفت قدم برداشت فهمیدم که تا هفت روز دیگر بیشتر زنده نیستم .

***

11 - و نیز فرمودند :من مقید بودم مطالبی را که می شنوم بنویسم . روزی مرحوم آقای حاج سیداحمد خوانساری به من فرمود :

سعیکن خودت اهل فکر شوی نوشتن حرف این وآن چندان فایده ای ندارد .

من پس از شنیدن گفتار ایشان تا حدودی در نوشتن سست شدم روزی این مطلب را خدمت استاد حاج شیخ عبدالکریم حائری عرض کردم ، ایشان فرمود : نوشتن برای انشراح صدر و باز شدن ذهن خوب است . من گاهی جریان فکری ندارم و فقط عناوین را می نویسم و به دنبال آن «ان قلت » را می نویسم و جواب آن رابرای وقت دیگر می گذارم .

لذا من خود کاغذ پاره هایی در نزد ایشان دیدم که ان قلت در آن بدون قلت مانده بود .

***

12 - و نیز از آیت الله العظمی آقای خویی نقل فرمودند :هنگامیکه بچه بودم پدرم در مشهد آشنایی داشت که مرد صالح و با تقوایی بود او می گفت :دیر زمانی بود که در انگشتانم سوزشی را احساس میکردم به نحویکه روز به روز بر سوزش آن افزوده می شد . با وجود صبر و تحمل فراوان نهایتا بی طاقت شده و تصمیم گرفتم به نزد بهترین دکتر شهر که یک آمریکایی بود بروم . با مراجعه به او دریافتم که انگشتانم به یک بیماریکه سرایت به سایر اعضا میکند مبتلا شده است . دکتر گفت برای جلوگیری از سرایت باید انگشت را قطع کنم اما هرچه فکر کردم نتوانستم برای این کار خود را راضیکنم .

مدتی از این جریان گذشت تا از شدت درد برای بریدن انگشت خود راضی شدم ولی وقتی دوباره پیش دکتر آمریکایی رفتم گفت :سرطان پیشرویکرده و برای

صفحه 582

جلوگیری از آن ، باید دست از مچ قطع شود . پذیرفتن این حرف برای من سخت بوددر نتیجه حاضر نشده و برگشتم ، ولی درد ، توان را از من گرفت و برای بار سوم نزددکتر آمریکایی رفتم که تشخیص او پیشروی مجدد سرطان تا آرنج بود ، که باید تاهمانجا قطع می شد ، اما باز من راضی به این کار نشدم و سرانجام برگشتم . مجددا ازشدت درد برای بار چهارم نزد دکتر رفتم ولی در اثر پیشروی سریع سرطان تشخیص او این بود که باید دست از کتف قطع شود ، اما من حاضر نشدم به طوریکه ازشدت درد خواب به چشمانم نمی رفت و از فریاد و ناله من طلاب مدرسه ایکه درآن حجره داشتم خواب نمی رفتند تا بالاخره با اصرار آنان که مستاصل و بیچاره شده بودند من را راضیکردند برای عمل و قطع دست نزد دکتر آمریکایی بروم ولی قبل از رفتن به مطب دکتر با وجود خستگی فراوان ابتدا به حرم حضرت رضاعلیه السلام رفتم و با ناراحتی عرض کردم :ما برای شما ائمه معصومین ولایت تکوینی قائلیم . راضی نشوید یک نفر دکتر خارجی دست دوست شما را قطع کند این چه عنایتی است که به من دارید ؟ دستم را باید یک دکتر خارجی قطع کند ! همانجا خوابم برددر حال خواب دیدم سید جلیل القدری به طرف من می آید چون در بیداری شدت درد به حدی بود که اگر کسی به طرف من می آمد فریاد می زدم نزدیک نیا که مبادابدن او به دستم بخورد به همین عادت عرض کردم نزدیک من نشوید که دستم دردمیکند تبسمی فرموده نزد من آمد و دست مبارکشان را روی دستم کشید و فرمودندخوب شده ای ! از خواب که بیدار شدم دیدم اثری از آن درد نیست . به آن دکترآمریکایی مراجعه کردم وی پس از معاینه گفت :دست شما خوب شده است بگو ازچه کسی شفا گرفتی ؟

گفتم :از حضرت رضاعلیه السلام .

آن دکتر آمریکاییکه تعصب شدید نسبت به مسیحیت داشت شفای حضرت رضا را نپذیرفت و در عوض گفت :

حضرت مسیح تو را شفا داده است .

***

صفحه 583

13 - و نیز فرمودند :در سال 1402 به مشهد مشرف شدم . در این سفرشخص موثقی را به نام آقای سلیمانی ملاقات کردم . او داستانی از اعجاز حضرت رضاعلیه السلام بدین صورت نقل کرد که : کارگری از اهالی قائمشهر در حالیکه یک چشمش کور بود با پدرش برای شفای چشمش به مشهد آمده بود . در عالم خواب حضرت رضاعلیه السلام را دید که به او فرمودند برو پیش سلیمانی و از او قطره بگیر . وی ازخواب بیدار شده نزد این جانب آمد ، خواب را نقل کرد و از من تقاضای قطره چشم نمود .

با خود گفتم :من که دکتر نیستم و قطره ندارم . عاقبت به ذهنم آمد که روی ضریح مطهر گاهی گلهای تازه ای را در گلدانها می گذارند که برای حفظ تازگی آنهامقداری در آن گلدانها آب می ریزند . من مقداری از آب گلدانها را نزد خویش داشتم با خود گفتم :خوب است از آب آن گلدانها قطراتی را به وی بدهم تا به وسیله آن استشفا کند ؛ لذا از آب آن گلدانها قطراتی را به او دادم او قطرات را گرفت و به سوی حرم شتافت . در حرم به قصد استشفا مقداری از آن آب را در چشم کور خویش می ریزد . به ناگاه چشم او شفا مییابد . در این هنگام دیدم در حرم مطهر سرو صدای عجیبی برخاست . با جستجو دریافتم کارگر مذکور شفا یافته است . من برای اطمینان از نابینا بودن چشم او و شفا یافتنش به واسطه قطرات آب گلدانهای ضریح به قائم شهر تلفن کردم و وضع او را از کارخانه ایکه در آنجا کار میکردپرسیدم صاحب کارخانه که خیال میکرد من این پرسش را برای ازدواج از او میکنم بدون معطلی گفت بله جوان متدینی است ولی از یک چشم نابینا است .

***

14 - آیت الله جناب آقای شیخ محمدتقی مصباح دامت افاضاته از حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی نقل کردند که مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری از مرحوم حاج شیخ حسنعلی تهرانیکه از اوتادو بزرگان و شاگردان میرزای شیرازی بود نقل فرمود که :

در نجف اشرف تحصیل میکردم و برادرم که ساکن تهران بود و گویا لباس

صفحه 584

مخصوص درباریان و شاه را تهیه و از این راه امرار معاش میکرد و وضع مالی اوخوب بود ماهانه مبلغی جهت مخارج زندگی می فرستاد تا از تحصیل فارغ شدم و به خراسان آمدم . برادرم فوت کرد و او را به قم بردند(1)اما من دسترسی نداشتم برسر قبر او بروم و به عوض آن به زیارت حضرت رضاعلیه السلام رفتم و از آن بزرگوار تقاضاکردم که لطف کنند به قم بروند و به خواهرشان سفارش برادرم را بنمایند .

پس از این جریان یکی از اصحاب مرحوم حاج شیخ حسنعلیکه از این موضوع اطلاعی نداشت خواب می بیند که در عالم خواب به قم مشرف شده و به حرم حضرت معصومه علیها السلام رفته است ، خدام حرم مردم را کنار می زنند و می گویندحضرت رضاعلیه السلام به قم تشریف آورده اند و می خواهند سفارش برادر حاج شیخ حسنعلی را به خواهرشان حضرت معصومه علیها السلام بنماید(2).

آقای خرازی می نویسد من خودم هم نیز ، این قضیه را از استاد بزرگوار آقای اراکی شنیدم با این افزوده که :من قضیه را برایآیت الله آقای مروارید که از بیت آن جناب در مشهد هستند نقل کردم ایشان هم تصدیق نمودند(3).

***

15- حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی می فرمودند : که در رجب سال 1397 به نجف اشرف مشرف شدم . آیت الله آقای خویی فرمودند که امام جماعت مسجد مقبره میرزای شیرازیکه بسیار صالح و متقی بود گفت :در حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای زیارت رفته بودم دیدم دو قبیله از قبایل عرب به حرم آمدندقبیله اول به طرف ضریح مطهر رفتند و قبیله دوم نیز به دنبال آنان ، در بین قبیله دوم

صفحه 585

زنی بود که تا چشمش به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام افتاد صدا زد یا علی برئنییعنی ای امیرالمؤمنین ! مرا از نسبتیکه به من داده شده تبرئه کن .

ناگهان دیدم مردی از قبیله اول از زمین بالا برده شد و چنان به زمین کوبیده شد که تمام استخوانهایش در هم شکسته و مانند گوشت بدون استخوان به طرفی افتاد او را از حرم بیرون بردند و در همان حال جان سپرد جریان را پرسیدم گفتند این مرد و زن ، زن و شوهر بودند و مدتها بین آنان اختلاف بوده ، و بین آنان متارکه و قهربود این مرد در خفا نزد آن زن رفته و او را اغفال کرده که ما با هم اختلافی نداریم و بااو همبستر شده و بعدا به اختلاف ادامه داده . وقتیکه زن حملش ظاهر شده نسبت زنا به آن زن داده قبیله او قصد قتل آن زن را کرده ، زن هر چه اصرار میکند که حمل من از شوهرم می باشد کسی باور نکرده ، تا عاقبت تصمیم قتل او را می گیرند . زن تقاضا میکند که من از کشته شدن حرفی ندارم ولی به شرط اینکه شوهرم به نزد حضرت ابوالفضل علیه السلام برود و قسم بخورد که این حمل از من نیست آن وقت مرا بکشید . همه قبول کرده و به راه می افتند ؛ وقتی به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام می رسند زن می گوید :من حال آمدن تا حرم ابوالفضل علیه السلام را ندارم همینجا نزد پدراو قسم بخورد کافی است . به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می آیند و این معجزه انجام می شود .

16 - و نیز می فرمودند :همه تقریبا می دانند که آقا سیف از اطرافیان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس سرهم به آقا سیدکمال فالج که از کمر به پایین فلج بوده گفته است ؛ اگر تو سید می بودی شفای خود را از حضرت معصومه علیها السلام تا به حال گرفته بودی .

آقا سیدکمال وقتی این حرف را از آقا سیف می شنود بی اختیار می شودو غیرت و غضبش به جوش می آید و به وسیله کسیکه او را حمل میکرده است به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شود و پای ضریح می نشیند و به حضرت معصومه علیها السلام خطاب میکند که از اینجا نمی روم تا شفای مرا بدهید .

بعد از مدتی می بیند کسی به او می گوید بلند شو ! می گوید نمی توانم

صفحه 586

برخیزم ، آن شخص به او می گوید بلند شو ! این کاغذ را هم به آقا سیدحسین تاجر ( که در بازار قم مشغول کسب بوده است ) بده ، از جا بلند می شود و می بیند کاغذی در دست او است ، دست خود را از ترس این که مبادا دوباره مفلوج شود باز نمیکندو فورا در خانه آقا سیدحسین رفته و بدون آن که بفهمد که در کاغذ چه چیزی نوشته شده است آن را به او می دهد .

از آقا سیدحسین هر چه پرسیدند که در کاغذ چه نوشته شده است از گفتن آن امتناع کرد و نگفت .

آیت الله آقای حاج شیخ قوام الدین وشنوه ای فرمودند :حتی مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری و مرحوم آیت الله العظمی نجفی مرعشی هم از محتوای نامه پرسیده اند او گفته اجازه ندارم بگویم . آقای حاج شی قوام فرمود آقا سیدحسین مرد با ایمانی بود و در اقامه عزای امام حسین علیه السلام درمسجد امام حسن عسکری علیه السلام سهم بزرگی داشت .

***

17 - و نیز از قول آقای شیخ ابراهیم صاحب زمانی نقل می فرمودند :زمانی به مشهد رفتم که تولیت آستانه ، با آصف الدوله از شاهزادگان قاجار بود و چون اومردی بود ادیب و اهل شعر و ادب ... مجالس ادبی بر پا میکرد و من هم در آن مجلس شرکت میکردم . در آخر کار دیدم بی پول شده و راهی به جایی ندارم ، به فکرم رسید که خوب است قصیده ای در مدح تولیت بگویم ولی پس از تمام شدن قصیده به فکر افتادم که این چه کاری است که من کردم ؟ خوب است شعر و قصیده را عوض کنم و برای حضرت رضاعلیه السلام مدح بگویم و از ایشان صله بگیرم .

با خود گفتم حالا که دیر نشده و شعر را برایکسی نخوانده ام آنچه را باحضرت رضا علیه السلام مناسب نیست حذف میکنم و بقیه را به نام حضرت تکمیل میکنم . و همین کار را کردم به حرم مطهر رفته و پشت به دیوار حرم کردم و رو به ضریح ایستادم و آن اشعاری را که برای حضرت رضاعلیه السلام گفته بودم خواندم ، در همان حال دیدم شخصی آمد و ده تومان به من داد ، نزد ضریح مطهر رفتم و به

صفحه 587

حضرت عرض کردم ده تومان کم است دوباره شروع به خواندن شعر کردم دیدم دیگری آمد و ده تومان دیگر داد . باز نزد ضریح رفت و مطلب قبلی را تکرار کردم و برگشتم . برای بار سوم اشعار را خواندم ، شخص دیگری آمد و ده تومان داد . همین طور این کار تکرار شد و بالاخره شصت تومان گرفتم و بعد از آن دیگر خجالت کشیدم از کمی پول صحبت کنم . از حرم مطهر بیرون آمده و به منزل خویش رفتم بعد از مدتی شنیدم درب منزل را می زنند درب را باز کردم ، دیدم آقای حاج شیخ حسنعلی تهرانی ، است و من از آمدن ایشان که شخص بزرگی بود تعجب کردم و گفتم آقا شما کجا اینجا کجا . که به دیدن شخص گمنامی مثل حاج شیخ ابراهیم آمده ای بنده هم به کسی این موضوع را تا آن موقع نگفته بودم ، ولی آقای حاج شیخ حسنعلی فرمود :حاج شیخ ابراهیم خوب با حضرت رضا علیه السلام روی هم ریخته ای ، آن شصت تومان را بده .

من پول را به ایشان دادم و در عوض مرحوم حاج شیخ حسنعلی صدو بیست تومان به من دادند . مرحوم آیت الله خوانساری به آقای حاج شیخ ابراهیم گفتند :خوب بود ده تومان آن را برای خود نگه می داشتی نمی دادی .

گفت :نتوانستم .

18 - و نیز می فرمودند :مرحوم پدرم نقل میکردند که به منزل آقای سیدمحمد باقر که از پسرعموهای مرحوم حاج آقا محسن اراکی بود رفته بودم ، غروب آفتاب قباله ای را آوردند که امضا کنند ایشان بدون عینک آن را خواند و امضاکرد در حالیکه سن ایشان بین 80 - 90 سال بود من از این که ایشان در آن سن و سال بدون نیاز به عینک می توانستند بخوانند خیلی متعجب شدم اما خجالت کشیدم در این مورد سؤال کنم .

تا این که بعدا در کتاب دارالسلام حاجی نوری دیدم داستانی از آقاسیدمحمدباقر پیرامون صحت و سلامتی چشم ایشان نقل کرده است که همان نیزسبب بینایی عجیب چشم ایشان است . حاجی نوری از قول ایشان می گوید :

چشمم درد میکردکاروانی از زائران که به سویکربلای حسین علیه السلام حرکت

صفحه 588

میکرد به بروجرد رسید با مشاهده این کاروان ، دل من هم کربلایی شد . از آنها تقاضاکردم که مرا هم به کربلا ببرند ، ولی آنان به خاطر درد چشم من امتناع کردند . هر چه من اصرار کردم ، آنان نپذیرفتند تا این که با قلب شکسته به خواب رفتم ، در عالم رؤیاحضرت زینب کبری علیها السلام را دیدم که با گوشه مقنعه خود بر چشم من می مالند ازخواب بیدار شدم متوجه شدم اثری از درد چشم در من مشاهده نمی شود . این معجزه وکرامت را همه دوستان وآشنایان دیدند و متعجب گردیدند .

19 - و نیز می فرمودند :

من دو عارضه داشتم که سخت از آن نگران و ناراحت بودم . اول این که هرسال چشم درد می گرفتم به حدیکه از درد فریادم بلند می شد . و دوم این که دستم در فصل زمستان ورم میکرد و خشک می شد و ترک بر می داشت و از لابلای پوست آن خون می آمد به طوریکه باید تیمم کنم . من این دو کسالت را داشتم اما به زبان نمی آوردم . ولی هر دو کسالت به عنایت و فضل حضرت معصومه علیها السلام و حضرت رضاعلیه السلام بر طرف شد به طوریکه هم اکنون بحمدالله اثری از هیچکدام آنها وجودندارد . و من همانطور که مرحوم آقای حاج شیخ ابوالقاسم کبیر قمی فرمود بر اساس روایت استعینوا فی قضاءالحوائج بکتمانها حاجت خود را کتمان کردم و به زبان نیاوردم ، ولی حضرت رضاعلیه السلام و حضرت معصومه علیها السلام از روی لطف و عنایتیکه به من داشتند و دارند مرا شفا دادند .

***

20 - و نیز می فرمودند :من چند برادر ناتنی به نام آقایان میرزافتح الله و میرزاحسن و میرزاحسین داشتم که اینها پشت سر هم بودند . سالیکه وبا آمده بودهر سه آنها به مرض وبا مبتلا شدند مادرشان که در اراک زندگی میکرد خیلی نگران شده ، در هوای سرد اراک از روی برفها به امام زاده سیدعلی در چهار فرسخی اراک می رود و شفای آنان را از آن امام زاده بزرگوار طلب میکند و هر سه آنها از مرض وباشفا مییابند .

***

صفحه 589

21 - آیت الله خرازی گوید :استاد بزرگوار حضرت آیت الله العظمی آقای حاج شیخ محمدعلی اراکی همه شبها پس از ادای نماز مغرب و عشا در مدرسه فیضیه به صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام می رفتند و در کنار مرقدی فاتحه می خواندند . بنده از ایشان سؤال کردم این قبر از کیست ؟ فرمودند :مرقد حاج سیدعبدالمطلب رشتی است ، که نه با من خویش بوده نه رفیق ، فقط یک منقبت برای من نقل کرده است لذا من حق او را محترم می شمارم .

ایشان که شخصی موثق و مورد اعتماد من بود ، روزی به منزل مرحوم آیت الله العظمی آقای سیدمحمدتقی خوانساری رحمة الله علیه آمد و چنین گفت :

وقتیکه من برای تحصیل به نجف اشرف مشرف شدم در آنجا شنیدم پیرمردی پینه دوز هر شب جمعه نزدیک غروب از نجف به کربلا طی الارض میکندو در حرم مطهر امام حسین علیه السلام مشغول عبادت می شودو صبح شنبه دوباره باطی الارض به نجف باز می گردد .

به فکر افتادم صحت این مطلب برایم اثبات گردد ، لذا از خود او هر چه پرسیدم چیزی دستگیرم نشد . سرانجام یکی از دوستان را به کربلا فرستادم تاغروب پنجشنبه نزدیککفش داری حرم منتظر رسیدن نامه ای از من باشد و خودم هم پس از طرح رفاقت و مراجعه مکرر به دکان او به بهانه پینه کردن کفش و پس ازرفاقت کامل با او ، یک روز در موقع غروب پنج شنبه به دکان و مغازه آن پیرمرد درنجف اشرف رفتم . نامه ای به او دادم و گفتم من کاری فوری دارم خواهش میکنم وقتی به کربلا رسیدید نامه را در اسرع وقت به فلانیکه نزدیککفشداری ایستاده برسانید ، پیرمرد پذیرفت و نامه را از من گرفت . پس از خداحافظی از او ، او درمغازه اش را بست و رفت . دوست ما در کربلا در همان محل موعود ، نامه را در زمان غروب پنجشنبه دریافت کرد . بدین ترتیب بر ما روشن شد که پیرمرد مذکور باطی الارض ، به کربلا می رود .

در یکی از روزها به نزد پیرمرد رفتم و صحبت از طی الارض کردم ولی باز هم پیرمرد اظهار بی اطلاعیکرد و زیر بار نمی رفت سرانجام کاریکه با او کرده بودیم را

صفحه 590

برایش باز گفتم آن پیرمرد سخت ناراحت شد . من به او گفتم :

آیا ممکن است این مقام را به من هم تعلیم کنی ؟ پیرمرد به قبر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره کرد و گفت :این آقا جد تو است یا جد من ؟ گفتم جد من است . گفت :هر چه من دارم از این بزرگوار است از من چه می خواهی ؟

آیت الله بهجت می فرمودند آقای حاج سیدعبدالمطلب ، ناقل این داستان عالمی خوب و اهل ریاضت بود ، من با او رفت و آمد داشتم . آن پیرمرد پینه دوز راهم من دیده بودم و کفشهای خود را برای تعمیر به او می دادم ، اوعادت داشت درمقابل کار خود قیمتی را معین نکند بلکه هر چه به او می دادند قبول میکردو سخنی هم نمی گفت و عادت دیگر او این بود که هر شب دوشنبه جمعی ازمؤمنین را به منزلش دعوت میکرد و آنان را اطعام می نمود .

22 - آیت الله العظمی آقای اراکی می فرمودند :آقای حاج میرزاجواد آقای تهرانی نقل میکردند : که من بدون مقدمه گاهی در حال نماز متوجه جدایی روح ازبدنم شده و خود را در کناری می بینم .

***

23 - آیت الله جناب آقای شب زنده دار به نقل (4)از آیت الله العظمی آقای اراکی فرمودند :فرزند آقای حاج شیخ عبدالحسین معروف به صاحب الداری متصدیکتابخانه مدرسه فیضیه مفقودالاثر شد . ایشان بسیار به فرزندشان علاقه داشت و ازاین جریان سخت ناراحت بودند . هر چه براییافتن فرزندش تلاش میکند به جایی نمی رسد ( و به قول بعضی از دوستان در برخی از کتابهایکتابخانه پس از یادداشت وقفنامه ، می نوشت «یا راد یوسف الییعقوب رد ولدی الی » ) بالاخره پس از مدتهانزد آقای حاج شیخ محمدعلی خوانساریکه علم تسخیر ارواح را می دانست رفته و روح آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری - رحمت الله علیه - را نیت میکند تاحاضر کند ولی تسخیر روح مرحوم حاج شیخ برای مرحوم حاج شیخ محمدعلی

صفحه 591

خوانساری ممکن نمی شود ؛ شخصی به نام برقعی ( از اجداد حجة الاسلام والمسلمین آقای برقعیکه در صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام در زاویه شمالی نماز می خواند ) حاضر می شود و مرحوم خوانساری می گوید شما را نخواستیم درجواب برقعی می گوید :آقایی و شان حاج شیخ ، بزرگتر از آن است که اینجا تشریف بیاورند . اگر کاری ست بگویید تا من خدمتشان عرض کنم و جواب آن را بیاورم .

آقای صاحب الداری ، فرمودند :من خواست خود را گفتم و بعد از مدت کوتاهی جواب آمد که آقازاده شما فلان مکان در اطراف قم است و کسی آنجا نرودو به زودی خودش خواهد آمد . و همینطور هم شد . پس از مدتی آمد و معلوم شددر همان مکان بوده است .

24 - آیت الله العظمی آقای اراکی ، از آیت الله حاج سید خوانساری نقل میکردند که :

پدرشان مقداری بدهی داشتند لکن مقدار آن را نمی دانسته اند ، خدمت آقای حاج شیخ محمدعلی خوانساری(5)می روند تا با روح پدرشان تماس بگیرد و مقداربدهی را تعیین کنند . آقای حاج شیخ محمدعلی خوانساری با روح پدرشان تماس برقرار میکند و به ایشان می گوید :تعجب میکنم که پدر شما مانند زمان حیاتشان در این عالم هم سبقت بر سلام جسته و به بنده سلام کردند . بعد از سلام مقداری بدهی را تعیین کردند . پس از تعیین شدن مقدار آن ، ایشان بدهی را ادا میکنند .

آیت الله خرازی می نویسند :بنده خودم ، پس از نقل این قضیه با آیت الله آقای حاج سید مصطفی خوانساری برخورد کرده و قضیه را طبق نقل حضرت استادبازگو کردم . ایشان اظهار داشتند یک ذیلی هم دارد و آن این است که پدرم توسطحاج شیخ محمدعلی خوانساری فرموده بودند که به سیدمصطفی بگویید خداوندبه تو جزای خیر دهد که حق مرا ادا کردی !

***

صفحه 592

25 - آیت الله آقای مصلحی از پدرشان حضرت آیت الله العظمی جناب آقای حاج شیخ محمدعلی اراکی نقل میکردند که :ایشان می فرمودند در جوانی من به قبرستان رفتم همان قبرستانیکه در کنار مزار امامزاده جنب منزل مسکونی ایشان در خیابان عباس آباد فعلی اراک است و با چشم خود دیدم که از قبری آتش شعله میکشید .

***

26 - آیت الله العظمی آقای اراکی از حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج آقاجواد گلپایگانی ، نقل میکردند که :مرحوم آقای سیدنصرالله مستنبط - ابوالزوجه حاج آقاجواد - می فرمودند که :پدر مرحومشان آقای سیدرضی گرفتار مرض وبایی می شود و به حال احتضار می افتد ، در حال احتضار شیاطین عدیله به نزد ایشان آمده و به مناقشه در عقاید او می پردازند .

ایشان مناقشات آنان را پاسخ گفته آنان را با جواب ، مغلوب میکنند .

در این هنگام صدای هاتفی را از سوی خدا می شنود : که ما از پاسخ توخوشوقت شدیم و به همین جهت آنها را اعدام میکنیم و بیست و هفت سال به عمر تو افزودیم .

پدرم آقای سیدرضی می فرمود :من دیدم شیاطین عدیله مثل یخیکه آب می شود از بین رفتند .

مرحوم آقای مستنبط فرمود :پدرم بر اساس همین جریان از سال مرگ خوداطلاع داشت ، و دقیقا همان سالیکه به او گفته شده بود ایشان درگذشت .

***

27 - و نیز از مرحوم آقا نورالدین اراکی - رحمت الله علیه - نقل میکردند که : صاحب جواهر به کسی اجازه اجتهاد نمی داد . یکی از اهل علم ، وقتیکه قصدمیکند که به وطن باز گردد از ایشان می خواهد که به او اجازه اجتهاد بدهند . صاحب جواهر حاضر نمی شود و در این زمینه تلاش او هم به نتیجه ای نمی رسد .

صفحه 593

عاقبت به صاحب جواهر عرض میکند :هر طور که میل دارید اجازه بدهید ! صاحب جواهر ، بدون این که اجتهاد او را تصدیق کند اجازه ( گرفتن سهم امام و سایر وجوه ) را به او می دهند ولی آن شخص در متن اجازه نامه خود دست می بردو یککلمه اجتهاد هم بر آن اضافه میکند . وقتی به وطن خود باز می گردد موردتوجه عموم قرار می گیرد و از هرکجا عبور میکند همه به او احترام میکنند . غیر ازپیرمردیکه پینه دوز بوده و بی اعتنایی میکند و مطابق معمول به او احترام نمی گذارد . خودش نزد پیرمرد می رود و سلام میکند . پیرمرد جواب می دهد که : علیکم السلام ایهاالمدلس آن شخص در حیرت فرو می رود که چگونه این پیرمرد ازسر او اطلاع دارد ؟ ! پی جویی میکند پیرمرد می گوید :امام عصر - ارواحنا فداه - فرموده است که تو در اجازه عبد صالح ( صاحب جواهر ) تدلیس کرده ای ! و عذاب تو پنجاه حقب(6)خواهد بود . آن شخص وقتی این مطلب را می شنود از ریاست آن محل دست میکشد ورساله عملیه ( مراجعی را که صلاحیت معنوی داشته اند ) به دست می گیرد و به این طرف و آن طرف برای تبلیغ می رود تا این که گناهش آمرزیده شود .

28 - عید قربان سال 1397هجری قمری حجة الاسلام والمسلمین جناب آقای متقی همدانی در منزل حجة الاسلام آقای اصفیایی به درخواست حاضرین شرح شفای همسرشان توسط امام عصر ( عج ) را این چنین بیان کردند :

بعد از این که [دو] فرزندم در اثر سرما(7)درگذشت ، بنده و همسرم از این موضوع خیلی ناراحت بودیم . اما من خودم را به وسیله کتابهایی از قبیل مسکن الفؤاد مرحوم شهید تسکین می دادم . لکن همسرم به هیچ عنوان آرامش پیدانمیکرد و مرتبا گریه میکرد و تاب و توان از او گرفته شده بود . هرچه ایشان رادلداری می دادیم و او را از عوارض این بی تابیها متذکر میکردیم ، فایده ای نمیکرد . تا این که روز دوشنبه ای وقتیکه به نزدیکی منزل رسیدم ، حضور و رفت و آمد

صفحه 594

همسایه ها ، مرا نگران ساخت . جلو رفتم ، متوجه شدم که حال همسرم به هم خورده به طوریکه رنگ او زرد و پاهایش از حرکت افتاده فقطچند کلمه با من صحبت کردو دیگر نتوانست به صحبت ادامه دهد .

به دامادم تلفن کردم . ایشان دکتر رزاقی را آوردند و پس از معاینه تشخیص داده شده که ایشان سکته کرده و فلج شده است به طوریکه وقتی به پای او سوزن می زدند حس نمیکرد .

دکتر دانشور را هم نیز جهت معاینه آوردیم و تشخیص ایشان هم سکته بود . به برادرانش در تهران اطلاع دادیم آنها آمدند و با هم تصمیم گرفتیم که ایشان را به تهران ببریم . شب جمعه اخوی ایشان به قم آمد تا همشیره خود را به یکی ازبیمارستانهای تهران ببریم .

در آن موقع حال ایشان خیلی بد بود ، به طوریکه نه چیزی می خورد ، و نه چشمش چیزی می دید . برای حرکت باید چند نفر زیر بغلش را می گرفتندو بلند میکردند .

من از دیدن این منظره مضطرب شده و به اتاق خود رفتم و دعای مختصری خواندم . تصمیم گرفتم به امام عصر ( عج ) توسل پیدا کنم ولی با توجه به کرده های خود ، از توسل جستن مستقیم به حضرت ولی عصر ( عج ) خجالت کشیدم . ولی به خداوند عرض کردم :خدایا ! هر چه هستم آفریده توام . تو را به ذات مقدست سوگند ! که ولی خود را مامور شفای بیمار من قرار بده .

در همان حال به خواب رفتم و ساعت چهار بعد از نیمه شب به عادت همیشگی برای انجام نماز شب از خواب بیدار شدم و در همان اتاق وضوگرفتم . سر و صدایی از حیات شنیده می شد لکن با خود گفتم :شاید صدای مهمانهاباشد . به هر صورت بعد از نماز شب و دعا نزدیک اذان صبح به حیات آمدم دخترم را که پس از مرگ دو برادرش هیچگاه او را خندان ندیده بودم بسیار خوشحال دیدم ، پرسیدم چه شده ؟

گفت :مادرم را شفا دادند ! من در کنار مادرم خوابیده بودم ناگهان مادرم صدا

صفحه 595

زد بلند شوید ! و از آقا بدرقه کنید . خودش هم نیز بلند شد و تا وسطحیاط راه افتاد . گفتم :مادر چه میکنی ؟ گفت :مگر نمی بینید ؟ آقا دارند تشریف می برند ، وقتی مادرم به خود آمد گفت :من خواب هستم یا بیدار ، آقای سیدیکه نه چندان پیر و نه چندان جوان بود به بالین من آمد و فرمود :بلند شو ، شفا یافتی . دیگر گریه نکن و دواهم نخور . اکنون می توانم راه بروم .

آقای متقی ادامه دادند که من دیدم اثری از فلجی و زردی رنگ و نابینایی چشم در او دیده نمی شد ، او قبلا به روماتیسم هم مبتلا بود آن مرض هم به کلی رفع شد و تا کنون که از این جریان ده ماه می گذرد هیچ اثری از آن کسالتها در او دیده نمی شود و به طور کلی سکونت و آرامش خود را پیدا کرده و دیگر گریه و زاری نمیکند .

البته من نمی گویم توسل من ، به تنهایی مؤثر بوده است ، چرا که همسر من خودش خانمی باتقوا و اهل توسل است ، او معمولا زیارت عاشورا و زیارت جامعه و دعای عهد را همه روزه می خواند ، در ضمن یکی از برادرانش هم در همان شب جمعه در مشهد در حرم مطهر حضرت رضاعلیه السلام تا به صبح برای شفای خواهرش احیا و توسل داشته است .

حضرت آیت الله العظمی اراکی وقتی این قضیه را شنیدند ، در خطبه نماز جمعه آن را برای عموم حاضرین بیان کردند و از همه خواستند که آن را برای دیگران بیان کنند و اضافه کردند که جا دارد که همه شهر قم را برای قدوم مبارک امام زمان ( عج ) چراغانیکنند .

29 - آیت الله العظمی اراکی فرمود :آخوند ملا علی باذنه ایکه خود یکی ازشاگردان مخلص مرحوم آیت الله آقا شیخ محمدباقر اصطهباناتی شیرازی(8)بود نقل میکرد که ایشان فرمودند :

صفحه 596

مدتی در تهران ساکن بودم و به تدریس می پرداختم فقط یک ساعت وقت داشتم که آن را هم برای استراحت گذاشته بودم . یکی از روزها طلبه ای آمد و اظهارکرد که به من کتاب شفا(9)درس بدهید .

من گفتم :در درس عمومی شرکت کنید .

گفت :خیر حتما درس خصوصی می خواهم .

هر چه من اصرار کردم او حاضر نشد . سرانجام قبول کردم ولی گفتم :من کتاب ندارم .

گفت :مانعی ندارد من یککتاب دارم که یک شب پیش شما باشد و یک شب پیش من . درس را شروع کردیم و مدتی بدین منوال گذشت .

یک روز که نوبت من بود و کتاب پیشم مانده بود هر چه گشتم کتاب را نیافتم و پیش آن آقا شرمنده شدم ، ایشان وقتی دید که کتاب نیست رفت و برگشت و گفت : من می دانم که کتاب کجاست .

یک راست به سراغ بقچه ای رفت ، آن را باز کرد و کتاب را از میان آن بیرون آورد و به من داد .

من در حیرت فرو رفتم و گفتم :موضوع چیست ؟ ! گفت :پیرمردی از اوتاد که خدمت امام عصر ( عج ) مشرف می شود ، در خرابه ای از خرابه های شهر تهران سکونت دارد و من از او موضوع را پرسیدم . وی گفت :ساعتیکه تو پیش آن استاددرس می خوانی ساعتی است که آقا آن را برای معاشرت با زن منقطعه خود گذارده بوده است لذا آن زن از دست تو که وقت او را گرفته ای ناراحت شده و کتاب را درفلان بقچه مخفیکرده است .

گفتم :تو چگونه با این شخص آشنا شدی ؟ !

گفت :من مدتی روحانی محلی بودم و از این طریق به ارشاد مردم می پرداختم ؛ ولی پس از مدتی احساس کردم که سوادم در مسائل اعتقادیکامل

صفحه 597

نیست و نمی توانم مردم را درست و صحیح هدایت کنم ، لذا در مصرف سهم امام شبهه و شککردم .

روزی به مردم گفتم :اموال من از خانه و اثاث ، همه مربوط به شما است ؛ بیایید و آنها را ببرید .

بعد از آن به تهران آمدم و مدتی در کاروانسرایی سکونت کردم و نمی دانستم چه کنم ، اتفاقا دهانم هم زخم شده بود و آن را بسته بودم تا این که یک روز شخصی ناشناس مرا به اسم صدا زد ! و گفت :

فلان دوا را مصرف کن دهانت خوب می شود .

من آن دوا را تهیه کرده و مصرف کردم دهانم خوب شد . بعد به این فکرافتادم که این مرد چه کسی بود که از درد و اسم من اطلاع داشت و داروی او مؤثرواقع شد . متاسف شدم که چطور از او درباره کار و وظیفه ام راهنمایی نخواستم ، بالاخره در وقت دیگری او را ملاقات کردم و از او پرسیدم شما که هستید ؟ گفت : من با پیر مردی از اوتاد که با امام عصر ( عج ) تماس دارد مربوط هستم . گفتم :از اوبپرس یا مرا پیش او ببر که وظیفه من چیست ؟ گفت :به من گفته شده که فلانی ، یعنی تو جزو مجاهدین راه خدا هستی ، و همچنین گفته شده که نزد محمدباقراصطهباناتی برود و الهیات شفا نزد او بخواند و در درس عمومی هم نرود زیرابعضی از افرادیکه در آن درس شرکت میکنند فاسق هستند ، با آنان هم ننشیندوچنانچه ضرورتی داشت که به درس عمومی برود بیرون اتاق بنشیند و گوش کند .

حاج شیخ محمدباقر اصطهباناتی فرمود که من به او گفتم :از آن پیرمرد بپرس که آیا من هم می توانم خدمت آن حضرت برسم ؟ یا می توانم از آن حضرت سؤالاتی داشته باشم ؟ جواب آورد که تشرف نمی شود ولی سؤالات را بدهید به من تاخدمت ایشان معروض بدارم . من هم سه سؤال کردم :

1 - درباره تسبیحات اربعه آیا یک بار کافی است یا سه بار باید گفته شود ؟

2 - آیا عمل ام داود همانطوری است که در زادلمعاد ذکر شده یا خیر ؟

3 - ...

صفحه 598

جواب آمد که تسبیحات اربعه یک بار کافی است . و عمل ام داود هم طوردیگری است .

آقای اراکی می فرمودند که حاج شیخ محمدباقر گفته بود کیفیت عمل ام داودکه در دو صفحه نوشته شده بود به دست من رسید آن را تجربه کردم و مؤثر نیز واقع شد ولی متاسفانه بعدا مفقود گردید .

آیت الله آقای مصلحی فرمودند :این داستان را مرحوم آقای سیدمحمدعلی سبط از آیت الله العظمی حاج شیخ محمدحسین اصفهانی و آیت الله آقای حاج آقاموسی زنجانی از پدرشان با اندک اختلاف نقل کرده اند(10).

30 - عده ای از شاگردان حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی از معظم له خواستند که داستان تشرف دخترشان را خدمت امام عصر ارواحنا فداه بیان کنند . فرمودند :

این دخترم به احکام شرعی و دستورات مذهبیکاملا وارد بوده و نسبت به اعمال شرعی پایبند می باشد . بنده از دوران کودکی تا به حال مواظب حال او بودم ، تا اینکه چندی پیش می خواست عازم مکه شود ولی شوهرش نمی توانست همراه او برود و پسرش هم راضی نشد که همراه او به مکه مشرف شود .

سرانجام بنا بر این شد که در معیت آیت الله آقای حاج آقا موسی زنجانی و خانواده ایشان به حج مشرف شود .

موقع خداحافظی او از تنهایی اظهار نگرانی میکرد و می گفت :با این وضع چگونه اعمال حج را بجا آورم ؟

من به او یاد دادم که این ذکر یا حفیظ یا علیم را زیاد بگوید . ایشان خداحافظیکرده و به حج رفت .

روزیکه از سفر حج بازگشت خاطره ای برای من نقل کرد که موقع طواف

صفحه 599

خانه خدا من معطل ماندم ، دیدم که با این ازدحام و جمعیت نمی توانم طواف کنم لذا در کناری به انتظار ایستادم . ناگهان صدایی شنیدم که می گفت :ایشان امام زمان است متصل شو به امام زمان خود و پشت سر او طواف کن ! دیدم آقایی در میان جمعیت جلو است و دور او حلقه ای زده شده که هیچ کس وارد آن حلقه نمی توانست بشود . من وارد آن حلقه شدم دستم را به عبای ایشان گرفتم و مکرر می گفتم قربان شما بروم و هفت بار دور خانه خدا را بدون هیچ ناراحتی طواف کردم .

آقای اراکی فرمودند که :من از دخترم پرسیدم در مرتبه بعد چگونه طواف کردی ؟ گفت :به دنبال آقا ، طواف کردم .

در پایان آقای اراکی فرمودند که من به صدق و راستی این دختر قطع و یقین دارم و او این داستان را برایکسی حتی آقای حاج آقا موسی زنجانی هم نگفته بود .

31 - آیت الله العظمی آقای اراکی - نقل میکردند که :آقای سیدعلی هاشمی بجنوردیکه از شاگردان خوش فهم من بود و من از او خوشم می آمد مدت مدیدی او را ندیده و از او هم اطلاعی نداشتم . تا این که کنار مرقد مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس سرهم با او برخورد کردم . پس از احوال پرسی ، ایشان قضیه ای را نقل کرد و گفت :چندی پیش یکی از چشمانم عیبی پیدا کرد و دکتر تشخیص دادغده ای در مغز من به وجود آمده که می باید کاسه سر برداشته شود . من از این جریان خیلی بی تاب شدم بعضی از دوستان گفتند ذکر یونسیه با شرایط مخصوصیکه دارد در برآوردن حوائج خیلی مؤثر است . من به آن ذکر مداومت کردم تا این که یک روز پایکرسی خوابیده بودم در عالم خواب قافله ای در هوا دیدم که به طرف خانه خدا می روند و در جلوی آنها امام عصر ( عج ) سوار بر اسب . وقتیکه به من رسیدندپیش خود گفتم :حالا به من توجه میکنند . ولی توجه نفرمودند و رد شدند . من شروع کردم به ناله و زاری و اظهار تاثر از این که امام به من توجه نکردند . ناگهان دیدم امام برگشتند و انگشت مبارکشان را بر چشم من گذاشتند . از خواب بیدارشدم متوجه شدم چشمم عیب و علتی ندارد . بعد از آن به دکتر مراجعه کردم پس از

صفحه 600

عکس و معاینه گفتند اثری از غده هم در سر وجود ندارد .

32 - و نیز از پدر بزرگوارشان نقل می فرمودند که :حاج شیخ اسماعیل ، که حدود ده سال شیخ انصاری را درککرده بود نقل میکرد که :روزی در نجف اشر ف همراه شیخ انصاری ( ره ) می رفتیم گروهی را دیدیم که اطراف شخصی را گرفته اند . پرسیدم :ایشان کیست ؟

گفتند :این شخص علم ضمیر دارد .

به شیخ موضوع را عرض کردم ، شیخ نیز بلافاصله به طرف او رفت . مردمیکه آنجا جمع شده بودند همه به احترام شیخ کنار ایستادند . شیخ به آن شخص فرمود :شما علم ضمیر داری ؟

گفت :آری ، می توانید چیزی را نیت کنید تا آن را بگویم .

شیخ فرمود :نیت کردم .

آن شخص بلافاصله با دو انگشت خود اشاره کرد که شما دوبار خدمت حضرت بقیة الله رسیده اید ، می خواهید بگویم کجا و به چه صورت ؟ !

شیخ تبسم کرد و عبا بر سر کشید و رفت .

معلوم شد که شیخ در ضمیر خود در نظر گرفته بود که آیا خدمت امام زمان رسیده ام یا خیر ؟ و آن شخص مطابق با واقع جواب داد .

33 - و نیز می فرمودند :من هرگاه مشکلی پیدا میکنم یک دور تسبیح صلوات می فرستم و ثواب آن را نثار ائمه اطهار و چهارده معصوم علیهم السلام میکنم آنگاه مشکل من به آسانی حل می شود . البته این کار را بیشتر در مورد مشکلات علمی انجام داده ام .

34 - و نیز نقل می فرمودند پدرم همراه بیست نفر مسلح به عتبات عالیات مشرف شدند . در آن زمان دولت قدرت تامین راهها را نداشت و مردم خودشان می بایستی امنیت راهها را فراهم کنند . پدرم می گفت :وقتی به کربلا رسیدیم سر

صفحه 601

و صورتم را اصلاح و مرتب کرده و به حرم مطهر حضرت ابی عبدالله علیه السلام مشرف شدم . اتفاقا مشاهده کردم ضریح مطهر را برداشته و در سرداب باز است و یکی ازاهل علم یککاسه تربت از قبر برداشته و دارد از سرداب بالا می آید . به او گفتم :آیاممکن است از این تربت به من هم بدهید ؟ فرمود :آری ! و به قدر یک تخم مرغ ازتربت قبر مطهر به من داد .

آقای اراکی می فرمودند :بعد از پنجاه سال وقتی در مجری ( کشو ) باز می شدبوی عطر تربت به مشام ما می رسید .

یکی از همسایگان ما که با هم ، هم مباحثه بودیم سخت مریض شد و به حال احتضار درآمد به طوریکه وقتی به عیادت او رفتم مرا نشناخت . مقداری از تربت به او دادم به عنایت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام راه افتاد و حالش بحمدالله خوب شد .

استاد بزرگوار حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی از مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج شیخ عبدالکریم نقل می فرمودند سالیکه در سامرا وبا آمد هرجامی نشستیم صحبت از مردن این و آن بود تا این که مرحوم آقای فشارکی به مرحوم میرزامحمدتقی گفت :شما مرا حاکم عادل می دانید ؟ ایشان فرمود :بلی !

بعد گفت :شما حکم حاکم را نافذ می دانید ؟

ایشان جواب داد :محل اشکال است .

مرحوم فشارکی فرمود :اشکال داشته باشید یا نه من مجتهد عادل حکم میکنم که هر شیعه چه مرد و چه زن باید زیارت عاشورا به نیابت مادر گرامی امام زمان علیه السلام بخواند .

مرحوم آقای حاج شیخ فرمود زیارت عاشورا با این حکم ایشان بر همه واجب شد و شیعیان زیارت عاشورا خواندند و از آن تاریخ در سامرا شیعه ای به مرض وبانمرد .

35 - و نیز می فرمود :با مرحوم آقای حاج سیدمحمدتقی خوانساری

صفحه 602

- اعلی الله مقامه - به خوانسار رفتیم . مرحوم آخوند آقای محمدحسن جلالی(11)نقل میکرد که :استادم مرحوم آقا شیخ محمدحسن(12)فرمود وقتیکه صدر اعظم ( قریب به زمان مشروطیت ) صحن مطهر قم را تعمیر میکرد در اثر تعمیر ، روزنه ای به قبرقطب راوندی باز شده بود . من رفتم و از نزدیک دیدم که دو سر زانوی مرحوم قطب راوندی سالم است . سر خود را داخل قبر کردم و سر زانوی آن بزرگوار را بوسیدم درحالیکه اثری از فرسودگی در آن نبود و هیچ تاثیری هم از بوسیدن من در آن به وجود نیامد ... .

36 - حجة الاسلام والمسلمین آقای جعفری تبریزیکه خود در نماز مرحوم آقای خوانساری بزرگ جهت نماز استسقاء شرکت کرده بودند اظهار داشتند :ایشان روز اول با مردم شهر به اقامه نماز پرداختند اما باران نیامد . روز دوم با جمعی از اهل علم به نماز ایستادند که بحمدالله به لطف پروردگار باران نازل شد .

آیت الله آقای مصلحی هم نقل میکردند ، آیت الله العظمی آقای اراکیکه در نمازفوق شرکت داشتند ، می فرمودند :روز اول مرحوم خوانساری به منطقه خاک فرج رفته و ادای نماز نمودند ، (13)ولی باران نیامد . روز دوم ( روز شنبه ) پس از درس ایشان به سوی قبرستان نو رفته و در کنار آن قبرستان نماز را خواندند ، به عنایت پروردگارهمان روز باران بارید .

به همین مناسبت عصر آن روز مرحوم آقای اشراقی ( ره ) در مدرسه فیضیه منبر رفتند .

آیت الله خرازی می نویسند :بنده نیز از استاد بزرگوار آیت الله العظمی اراکی شنیدم که می فرمود :وقتی مردم به دنبال مرحوم آقای خوانساری برای اقامه نماز

صفحه 603

استسقاء راه افتادند سربازان انگلیسی ابتدا تصور میکردند که مردم برای مزاحمت با آنان به راه افتاده اند ؛ لذا آماده شدند که اگر مردم به سوی آنان بروند به طرف آنان شلیککنند ولی بعد که با دوربینهای خود دیده بودند مردم با پای برهنه و تحت الحنک انداخته راه افتاده اند و چیزی در دست ندارند مطمئن شده بودند که خطری آنان را تهدید نمیکند و در عین حال ناظر جریان نیز بودند . پس از نزول باران آنان بسیار تعجب کرده بودند و برای مرحوم خوانساری پیغام دادند که آقا ! به ما هم دعا کن ، زیرا مدت زیادی است دور از وطنیم و از این که در این دیار غربت مانده ایم ، ناراحتیم(14).

37 - آیت الله العظمی آقای اراکی به نقل از پدرشان می فرمودند :در محل ماشخصی به نام حاج محمدخان که ازقشون وارتش آن روز وآجودان فوج بود روزی به من گفت :شما و ملای ده آقای آخوند ملا موسی ، به منزل من بیایید . ما هم به منزل او رفتیم . حاج محمد صدا زد :قلیان آخری وداع را بیاورید ! قلیان را آوردند و آن راگرفت ولی نتوانست پک بزند ، قلیان را پس زد و دراز کشید و گفت :

قلاب محبت را به پایم بستند ، آقای ملاموسی ، دعای فرج را بخوان ، آقا ملاموسی دعای فرج را شروع کرد و گفت :روح من به زانو رسید بخوان کلمات فرج را و همینطور ادامه یافت تا این که گفت به سینه ام رسید بخوان کلمات فرج را و چیزی نگذشت که به رحمت خداپیوست .

38 - و نیز فرمودند :شبی در خواب دیدم که در قبرستان حاج شیخ عبدالکریم حائری - رحمة الله علیه - قبری آماده کرده اند . در خواب به من اشاره شدشخصی را در آن قبر دفن خواهند کرد که از نظر معنویت همطراز مقام مرحوم صاحب جواهر است .

صفحه 604

فردا صبح که به درس مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری رفتم ، ایشان بالای منبر فرمودند :

آقای حاج شیخ ابراهیم صاحب زمانی از دنیا رفته است «قضی ما علیه و بقی ما علینا» همه باهم به تشییع جنازه ایشان می رویم .

همه در تشییع جنازه آن مرحوم بزرگوار شرکت کردیم و سرانجام در قبرستان حاج شیخ دفن گردید . اتفاقا یک هفته بعد هم مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری - رحمة الله علیه - نیز از دنیا رحلت فرمودند .

مرحوم آقای صاحب زمانی ساکن قم و اهل منبر بود(15)وی در منبرهایش همیشه به یاد امام زمان حضرت مهدی - عجل الله فرجه - بود . او در اواخر عمرش از ناحیه پا نقص عضو پیدا کرده بود .

شیخ اسدالله تهرانیکه بعدها از ائمه جماعت تهران شد مواظب حال مردم صاحب زمانی بود و در اواخر عمر که قادر به راه رفتن نبود ایشان را به دوش می گرفت و به مسجد جمکران می برد و چون ایشان فرزندی نداشت تا آخر عمر نزدایشان بود و به او خدمت میکرد .

همین آقا می گفت : که آقای صاحب زمانی در آخرین لحظه عمر خود ، اظهار کرد :

یا اباعبدالله ! یک عمر من برای تو نوکریکردم یک لحظه هم تو آقائیکن و به فریاد من برس ! و در حال سجده از دنیا رفت .

39 - و نیز می فرمودند که :میرزای شیرازی بزرگ در سالی دستور داد که روزعاشورای حسینی همه روحانیون به طور دسته جمعی به عزاداری بپردازند . نوحه خوانی نیز برای آنان به من - حاج شیخ عبدالکریم - محول گردید . (16)

قصیده مرحوم

صفحه 605

سیداسماعیل شیرازی(17)را برای آقایان اهل علم می خواندم وآنها نیز به عزاداری می پرداختند .

آیت الله اراکی می فرمودند :در دورانیکه حاج شیخ عبدالکریم حائری به اراک تشریف آوردند همین عزاداریهای دسته جمعی ادامه یافت .

40 - آیت الله آقای مصلحی از پدر بزرگوار خود آیت الله العظمی آقای اراکی و ایشان از مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری نقل میکردند :مرحوم استاد آقای سیدمحمد فشارکی گفته بودند که در کربلا به درس مرحوم فاضل اردکانی می رفتم . برای این که توفیق درک درس بهتری داشته باشد قصد کردم روزعاشورا همراه طایفه طویرجیها عزاداریکنم و به این نیت با طویرجیها همراه شدم ؛ در بین راه به کجاوه مرحوم میرزای شیرازی قدس سرهم رسیدم ، تا چشم میرزای شیرازی به من افتاد اشاره فرمودند که نزد ایشان بروم . من نیز جلو رفتم . ایشان پس از جویائی احوالم مرا برای درس وبحث به سامرا دعوت کردند . من نیز دعوت ایشان را پذیرفته و به سامرا رفتم و از درس ایشان استفاده زیادیکردم . در آنجا متوجه شدم نهایت فکر فاضل اردکانی بدایت فکر مرحوم میرزای شیرازی است .

41 - آیت الله جناب آقای مصلحی از حضرت آیت الله العظمی آقای حاج شیخ محمدعلی اراکی و ایشان از آیت الله حاج آقا حسن فرید رحمة الله تعالی علیه به نقل از مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج شیخ عبدالکریم قدس سرهم نقل کردند :روزیکه من بامرحوم حاج آقا محسن فرید ، کنار شط کوفه راه می رفتیم ناگاه متوجه شدیم که درهمین مسیر جنازه ای را نیز تشییع میکنند . آقای حاج آقا محسن فرید گفتند :بیاییدما هم برویم این جنازه را تشییع کنیم .

پرسیدم :مگر او را می شناسید ؟ ایشان پاسخ دادند :من خوابی درباره این جنازه دیده ام که خلاصه آن این است که در عالم خواب مشاهده کردم که ملائکه قصد دارند این جنازه را به وادی برهوت(18)ببرند ولی او ملتمسانه اصرار میکرد که

صفحه 606

مرا به برهوت نبرید . اما آنها قبول نمیکردند . آخرالامر گفت پس لطف کنید برویدخدمت آقا امیرالمؤمنین علیه السلام و بگوید فلانی می گوید من یک عمر به مردم گفتم من محب علی علیه السلام هستم حالا پس از مرگ اگر مرا به سوی وادی برهوت ببرند ، مردم درباره محبت علی علیه السلام چه خواهند گفت .

ملائکه نزد آن حضرت شرفیاب شدند و پیام او را به آن حضرت رساندند ، پس از بازگشت گفتند آقا امیرالمؤمنین علیه السلام با بزرگواری اجازه فرمودند که او را به وادی السلام(19)ببرید .

42 - آیت الله جناب آقای شب زنده دار به نقل از مرحوم حضرت آیت الله العظمی آقای گلپایگانی ( ره ) فرمودند :مرحوم آقای حاج شیخ در اخلاقیات ریاضت کشیده بودند .

من این مطلب را خدمت آیت الله العظمی آقای اراکی عرض کردم ایشان نیزفرمودند :بلی درست است و چه ریاضتی ازاین بالاتر که مدتها ایشان خانواده شان راکه کور شده بود ، به دوش می گرفتند و برای رفع نیازمندیهایش او را از پله های غرفه ایکه در منزلشان بوده بالا و پایین می بردند !

بعد این مطلب را خدمت مرحوم آیت الله حاج آقا مرتضی حائری ( ره ) ، گفتم ، ایشان فرمودند بلی از اینها عجیب تر اینکه این موضوع را حتی به من هم نگفتندو من از کسان دیگر شنیدم که ایشان سابقا چنین عیالی داشته اند .

آیت الله العظمی آقای اراکی فرمودند :مرحوم آقای حاج شیخ از شاگردان مبرزمرحوم آقا سیدمحمد فشارکی است ، ولی در عین حال هفت سال نیز نزد مرحوم میرزامحمدتقی شیرازی درس خوانده است . و در این مدت «برائت رسائل » راگفتگو میکرده اند .

آیت الله العظمی آقای اراکی نیز فرمودند :زمانیکه مرحوم حاج شیخ به قم

صفحه 607

آمدند و در صحن مطهر اقامه جماعت نمودند ، آقا شیخ محمد سلطان الواعظین - یا دیگری - پس از نماز منبر رفت وخطاب به مردم گفت :میرزا محمد تقی شیرازی معروف به میرزایکوچک ، اجتهاد و عدالت آقای حاج شیخ را تصدیق نموده است .

***

43 - حضرت آیت الله حاج آقا موسی زنجانی فرمودند ؛ آیت الله العظمی اراکی نقل فرمودند که خواهرزاده مرحوم میرزامحمدتقی شیرازی همانند میرزا ، دارای قدرت تحقیق و موشکافی بوده است . وی از شاگردان مرحوم آقا سیدمحمد حسین شهرستانی بوده و با همه دقت علمیکه داشت ، در حق استاد خود گفته است : مرحوم استاد در موضوع خاصی رساله ای نوشته بودند ، من تا صبح درباره آن فکرکردم اما اشکالی به ذهنم نرسید .

زمانی خواهرزاده مرحوم میرزا از آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری - رحمة الله علیه - اجازه اجتهاد خواسته بود ، مرحوم حاج شیخ به من فرمودند :درمورد ایشان هر چه می خواهی بنویس که من او را شایسته و صالح می دانم . سپس فرمودند :مرحوم آقای سیدمحمدحسین شهرستانی شاگرد مرحوم آقای اردکانی بود که برخی او را حتی بر شیخ انصاری ترجیح می دادند .

44 - آیت الله العظمی اراکی فرمودند :همین که فداییان اسلام به آیت الله حاج سیدمحمدتقی خوانساری پناه آوردند ، ایشان به آنان پناه دادند ، و مدتی هم درمنزل ایشان سکونت داشتند .

آیت الله خرازی می نویسند :من از آیت الله اراکی پرسیدم که :گفته می شود مرحوم نواب صفوی در پاره ای از ترورها از آیت الله حاج سیدمحمدتقی خوانساری اجازه می گرفته است ؟ ایشان فرمودند :من اطلاعی از آن ندارم ، ولی روزی خود مرحوم آیت الله خوانساری ، در صدد قتل یکی از مرتدین درقم که دکتری بود سرکرده توده ایهابرآمد . و برای آنها سخنرانی میکرد وتبلیغ می نمود و نوکر خود را برای انجام این ترور فرستاد ، ولی از روی اتفاق ، او با آن شخص مرتد برخورد نکرد و نتوانست او راترور نماید ولی طولی نکشید که آن مرتد در راه قم و تهران در اثر تصادف کشته شد

صفحه 608

و از بین رفت ، مرحوم آقای خوانساری از این تقدیر الهی بسیار خوشحال شده بود .

***

45 - آیت الله آقای مصلحی از حضرت آیت الله العظمی آقای اراکی نقل فرمودندکه :مرحوم آخوند صاحب کفایة ، مدتی در نجف اشرف همسایه دیوار به دیوارمرحوم شیخ انصاری اعلی الله مقامه بوده است ، و از مرحوم آخوند نقل شده است که ، وقتی ما به پشت بام می رفتیم فقط دیوار کوتاهی بین ما و شیخ فاصله بود ، و من خود مشاهده میکردم که بسیاری از اوقات شیخ انصاری به نماز ایستاده و مرتب مشغول رکوع و سجود است ، با تعجب به خود می گفتم شیخ با این همه عبادت کی و چگونه به تحقیقات می پردازد ؟ و فردا از عهده جواب فحولی از شاگردان که هریک از طرفی به او حمله میکنند چگونه برمی آید ؟

مرحوم آخوند شاگرد میرزای بزرگ شیرازی بوده و زمان شیخ انصاری را هم درککرده است .

***

46 - آیت الله العظمی آقای اراکی - مدظله العالی - فرمودند :در زمان حیات مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری ، نورعلی شاه گنابادی همراه عده ای ازاصحاب خویش به اراک آمد و بدین خاطر مجلس مناظره ای ترتیب داده شد .

مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری فرمودند :زمانیکه من برای بحث و مناظره در مجلس او حاضر شدم به نورعلی شاه گفتم :

خدا می داند که حقیقتا مسترشد هستم و نیاز به مرشد حقیقی دارم ، و اگرمرشد حقیقی دست مرا نگیرد ، یا بخیل است یا عاجز یا جاهل ، و هیچکدام درمرشد حقیقی فرض ندارد ، سپس اضافه کردم :صوفیه را دو طریق است ؛ اول آن که ادعا میکنند قطب آنها دارای ولایت قمری است همانطور که ائمه دارای ولایت شمسی هستند . و همانطور که شیعه بالاتفاق می گویند شرط صحت عبادت ولایت ائمه اطهار است و بدون ولایت ائمه اطهار عبادت باطل است و شرط صحت است نه قبول فقط ولایت قطب دراویش نیز شرط صحت است .

صفحه 609

او در جواب ولایت قمری را برای قطب انکار کرد . و گفت همانطور که شماروایت مضعن دارید می گویید عن فلان عن فلان عن فلان ( نون را مرفوع می خواندو این کاشف مقدار سواد عربی و ادبی بود ) ما هم علم سینه به سینه داریم . مرشدوقطب سمت راوی دارد نه ولایت و برای آنها ولایت نظیر ولایت ائمه قائل نیستیم .

من به یکی از مریدان او ( که بارها می گفت مرشد ما جزو کسانی است که خود را قمر می داند و اتفاقادر آن مجلس در میان همراهان او بود ) گفتم :شما نگفتیدمرشد ما جزو آن طایفه است ؟

او انکار کرد ، با این که این سخن را قبلا به زبان آورده بود . و بدین ترتیب معلوم شد که صداقت در کار نیست .

47 - آیت الله آقای شب زنده دار از آیت الله العظمی اراکی نقل فرمودند که :برخی فاضل اردکانی را بر شیخ انصاریکه استاد الکل فی الکل بوده است ترجیح می دادند ، چون فراست ایشان زیادتر از شیخ بوده است .

روزی آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری در سنین هیجده سالگی خدمت ایشان می رسند تا چشم ایشان به آقای حاج شیخ می افتد و با ایشان گفتگو میکندمقداری احساس میکند آینده درخشانی در انتظار او است . چرا که «فان المؤمن ینظر بنورالله » بر همین اساس ایشان را ضمن نامه پرمایه ای به مرحوم میرزای شیرازی قدس سرهم معرفی میکند . و نامه را به خود ایشان می دهد بر اساس همین نامه میرزای بزرگ به مرحوم حاج شیخ می فرمایند آقای فاضل راجع به شما جوری نوشته است که من به شما اخلاص پیدا کردم و ایشان را از بدو ورود - که ماه مبارک رمضان نزدیک بوده در بیرونی خود منزل می دهد و مادر ایشان را به اندرونی می فرستد و ایشان در بیرونی با فرزند مرحوم میرزاعلی آقا همدرس و هم بحث بودند و درس را به مرحوم میرزا پس می دادند .

حاج آقا مرتضی حائری آقازاده مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس سرهم روزی فرمودند که :فاضل اردکانی روزهای پایانی عمر شریفش به مرض استسقاء مبتلا شده بود و باید آب کم بخورد ، در ساعات آخر فرموده بود : یک مقدار

صفحه 610

آب به من بدهید آب می خورند و می گوید سلام الله علی الحسین و می فرمایند آب خوبی خوردیم مردن خوبی هم میکنیم آب را که می نوشد راحت جان می سپارد .

***

48 - آیت الله العظمی اراکی از آیت الله العظمی حاج سیداحمد خوانساری نقل فرمودند که مرحوم حاج آقا نورالدین اراکی در پایان عمر شریفش به مرض سختی مبتلا شده بود . من روزی به دیدار او رفتم ولی چشم او باز نمی شد . از ایشان عیادت کردم و بازگشتم و فردای آن روز ایشان به رحمت خدا رفت .

دکتر معالج ایشان به من گفت :وقتی شما رفتید چشمان خود را باز کردودست به سینه گذاشت و به اطراف اطاق توجه نموده و اظهار احترام کرد و ازدنیا رفت .

آیت الله العظمی اراکی فرمودند :مرحوم حاج آقا نورالدین اراکی خیلی صبوربود ، با این که مرض استسقاء گرفته بود و ناراحتی زیادی داشت هیچگاه اظهارناراحتی نمیکرد و همیشه راضی و تسلیم مقدرات الهی بود .

49 - آیت الله حاج شیخ محمدحسن هرسینیکرمانشاهی متولد 1315 - یک فرسخی هرسین - از شاگردان میرزامحمدتقی شیرازی بود و در سال 1342 به ایران آمد چند سالی در هرسین و کرمانشاه به انجام وظایف پرداخت و در سال 1347 به حوزه علیمه قم آمد و از محضر آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری و آیات الله حجت ، صدر ، خوانساری و بروجردی استفاده کرد .

آیت الله العظمی حاج شیخ محمدعلی اراکی از ایشان نقل میکند که گفت :پس از فوت مرحوم آقا میرزامحمدتقی وضع معیشت بر من دشوار شد و در مضیقه سخت قرار گرفتم به نجف مشرف و در حرم علوی اظهار حاجت نمودم همینکه ازحرم بیرون آمدم در صحن شخصی آمد و مبلغی داد و مدتی گذران کردم چون تمام شد باز به حضرت امیرعلیه السلام عرض مطلب کردم و باز بعد از خروج شخصی آمدو مبلغی داد بار سوم هم همینطور شد بار چهارم که به حرم مشرف شدم و عرض

صفحه 611

مطلب کردم چون خواستم بیرون روم دیدم آیت الله العظمی سیدابوالحسن اصفهانی در پشت سر مطهر نشسته تا مرا دید صدا زد خدمتشان رفتم فرمود شیخ محمدحسن هر وقت بی پول شدی و مخارجت تمام شد بیا به من بگو و تاکید کرد و من تعجب کردم که ایشان از کجا متوجه شده که حاجت من چیست پیش خود گفتم از این به بعد وضع عوض شده و به ایشان حواله شده پس روز بعد در منزل ایشان رفتم اوایل ریاست ایشان بود تا آهسته در را زدم خود ایشان آمد در را باز کردو فرمود هان بی پول شدی بیا داخل و به اندرون منزل رفت و بعد از مدتی معطلیکه من از مراجعه پشیمان شدم و برایم مقداری پول آورد که تا مدتها مرا اداره و تامین نمود .

***

50 - یک روز مرحوم حاج شیخ فرمود مردم خیلی از حقیقت دین و اصول عقاید عاری و بری شده اند و این مطلب زیر سر ارباب عمامه است زیرا علماو مجتهدان که صلاحیت دارند عارشان می آید که منبر روند و آنها که منبر می روندسواد درستی ندارند و به چند بیت شعر و آوازه خوانی اکتفا میکنند به این جهت مردم از حقایق دین عاری شده اند .

به همین جهت احساس وظیفه کرد و کانه خود را مخاطب قرار داد که شماهم مشمول این حکم هستید یا نه به این جهت عملا اقدام کرد یک ماه رمضان منبررفت و از اصول عقاید شروع کرد از توحید و نبوت و معاد و عدل و مامت حتی مذاهب باطله از قبیل کیسانیه ، ناو وسیه ، فطحیه ، و بابیه را هم یکیک مطرح و بطلان آنها را با ادله واضحه مدلل کرد و بعد گویا خیالش راحت شد [که وظیفه خود را انجام داده است] در این منبرها از رویکفایة الموحدین سبزوارییکیک مذاهب را نقل میکرد و ابطال میکرد .

***

51 - بین سیدمحمد فشارکی و میرزای شیرازی در معنای این حدیث نزاع بود :اذابلغ الماء قدر کر لم ینجسه شیی . در مورد آبیکه از گلاب پاش به دست کافر ریخته

صفحه 612

شود اختلاف بود که آیا نجس می شود یانه و اذا بلغ الماء قدرکردر مقام بیان مقتضی هم هست یا در مقام بیان مانع است فقط ، یکی می گفت نجس می شود یکی می گفت نمی شود آنکه می گفت نجس نمی شود می گفت در مقام بیان مانع است و آن که می گفت نجس می شود می گفت در مقام بیان مانع و مقتضی هردو هست . و دیگری می گفته در مقام بیان مقتضی نیست در مقام بیان مانع است پس آبیکه ازگلاب پاش به دست کافر ریخته می شود نجس نمی شود .

میرزای شیرازی می فرمود :السکین یقطع الید یعنی بالامرار و الشمس ینضج الاثمار یعنی بالاشراق و النجس ینجس الشیئ یعنی بالملاقات ملاقات مقتضی است آب گلاب پاش را که در دست کافر بریزی نجس می شود(20).

مرحوم میرزای شیرازی به زبان عوامی اصفهانی ما گفته بود «اگر علقت منم بزگر از این کار» و این را دلیل می گرفته که قضیه شرطیه مال هیات است نه ماده . میرزای شیرازی به این بیت تمسک می جسته .

***

52 - اهل منبر جلسه ای دارند که جمع می شوند و دم می گیرند و آقای آقاشیخ ابراهیم صاحب الزمانی توی آنها بود در یکی از این جلسات گفت :امشب من یک خوابی دیدم . گفته شد :چه خوابی ؟ گفت :خواب دیدم که می خواهم به حرم حضرت معصومه مشرف شوم . گفتند :قرق است ، نمی گذارند کسی برود حرم . گفتم چرا قرق است ؟ گفتند :به جهت اینکه حضرت زهرا تشریف آورده و با حضرت

صفحه 613

معصومه در کنار ضریح نشسته اند و مشغول صحبتند با همدیگر گفتم من مادرم سیدبوده مرا اجازه بدهید بروم گفتند خوب تو یکی مجازی رفتم دیدم که دوتایی سرضریح ، بالای ضریح نشسته اند پهلوی هم و حضرت معصومه رو کرده به حضرت زهرا و عرض میکند به اینکه حاجی احتشام ( او خیلی با اخلاص بود ، مصیباتیکه می خواند خودش گریه میکرد . دو تا برادر بودند حاجی احتشام و حاجی افتخارخیلی با اخلاص بودند ) برای من قصیده ای گفته است و آن قصیده را برای حضرت زهرا می خواند . اینها را حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی در خواب دیده و جلسه ایکه دوره می گیرند در آنجا نقل میکرد . حاجی احتشام گفت از آن شعرچیزییادت مانده است گفت بلییککلمه اش یادم است گفت چی است گفت آخر شعرش بود که :

دخت موسی بن جعفری ( با حالت گریه ) .

بعد پسر حاج احتشام که اسمش آقا حسن بود به پدرش می گوید این شعر راکه گفته اید قانون شعرا این است که در آخر شعرها تخلص خودشان را بگویند هرچه اصرار کرد قبول نکرد گفت نمی گویم زیاد که اصرار کرد گفت که :

ای فاطمه به جان عزیز برادرت بر احتشام لطف نما قصر اخضری . (21)

صفحه 614

53 - مرحوم کمپانی دیوان اشعاری دارد در مصیبات ، هیچ کس مثل آشیخ محمدحسین درباره ائمه اطهارعلیهم السلام شعر نگفته است از حضرت امام حسین علیه السلام تابرسد به حضرت حجت یک به یک اشعار مصیبت برای هر یک گفته است ، ایشان قرار گذاشته بود هر روز زیارت عاشورا بخواند ، درس هم بگوید ، نوشته های فقه و اصول هم بنویسد نافله شب و روز هم ترک نشود . از خدا خواهش کرد که آن روزیکه فوت من مقرر می شود زیارت عاشورای من ترک نشود ، زیارت عاشورا بخوانم بعد فوت شوم و همینطور شد ، روز ، زیارت عاشورا خواند و شب فوت شد . (22)

صفحه 616

1 ) قبر او در صحن بزرگ قم در مقبره بزرگی که دو ستون سنگی دارد می باشد . جلو مکانی که سجاده نمازجماعت مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی را می انداختند .2 ) آیت الله آقاسیدمحمدتقی خوانساری بعد ز شنیدن این داستان فرموده اند : معلوم می شود قم در طیول حضرت معصومه ( ع ) است که حضرت رضا علیه السلام با آن مقام اگر بخواهد در مورد مدفونین ارض اقدس قم شفاعت کند باید توسط حضرت معصومه باشد .3 ) همین داستان توسط اداره آستانه حضرت معصومه از قول آیت الله العظمی اراکی به صورت اعلامیه چاپ شده است و شاید در آن خصوصیات بیشتری یاد شده باشد .4 ) آیت الله خرازی می نویسند : من هم این داستان را فی الجمله از حضرت استاد شنیده ام ، لذا آنچه را که اضافه داشتم در آنچه در متن نقل شده درج نمودم .5 ) حاج شیخ محمدعلی خوانساری اهل منبر بودند . به طوری که آقای اراکی از قول امام خمینی - قدس سره - می فرمودند که من او را دیده بودم منبر خوبی داشت .6 ) برخی گفته اند حقب 80 سال یا بیشتر یا برابر دهر و عمر دنیا است .7 ) در اثنای کوهنوردی ، و یک آقازاده ایشان هم بعد از انقلاب شهید شد رحمة الله علیهم .8 ) مرحوم شیخ محمد باقر اصطهباناتی از شاگردان مرحوم آیت الله آقا محمدرضا قمشه ای بوده که در واقعه مشروطه شهید شده است و از اساتید حضرات آیات مرحوم حاج شیخ محمدحسین اصفهانی و حاج شیخ محمدعلی شاه آبادی و حاج سید محمد حسین علامه طباطبائی ( ره ) بوده است .9 ) « شفا» باید صحیح باشد نه «شفاءالصدور» که در برخی نقلها آمده است .10 ) این داستان با اینکه قبلا هم یاد شده بود ذکر شد تا معلوم گردد این قبیل اختلافها در نقلها هست و طبیعی است .11 ) ایشان از هم بحثهای مرحوم آیت الله العظمی آقای بروجردی ( ره ) و مورد وثوق ایشان و مرحوم آیت الله العظمی آقای خوانساری و مردم خوانسار بود .12 ) وی نیز از اساتید مرحوم آقای خوانساری و مورد اعتماد بوده است .13 ) آن روز ، روز جمعه بوده است که بعد از ادای نماز جمعه ، نماز استسقاء خواندند .14 ) شرح این نماز در برخی مجلات همان روزها چاپ شده است .15 ) و قبل از درس حاج شیخ ( ره ) خطبه ای از نهج البلاغه و سپس روضه مختصری می خواند و برخی اوقات از منبر که پایین می آمد به آقای حاج شیخ به زبان ترکی عرض می کرد : یاقچی دیر .16 ) مرحوم آقای حاج شیخ ، قد رشید و صدای بلند و رسایی داشت و به خوبی می توانست نوحه خوانی کند .17 ) یعنی پدر مرحوم آقای آیت الله العظمی حاج سید عبدالهادی شیرازی .18 ) برهوت نام وادی برزخی در حضر موت است که ارواح کفار و عاصیان در آنجا برده می شود .19 ) وادی السلام نام وادی برزخی در نجف است که ارواح متقین و مؤمنین در آنجا برده می شود .20 ) زیرا وقتی در مقام بیان مقتضی هم بود به مناسبت حکم و موضوع کلمه «بالملاقاة » در کلام درج می شود پس کان گفته : اذا بلغ الماء قدرکر ... ینجس بالملاقاة و کلمه ملاقات مصرح به می شودو ملاقات اطلاق دارد شامل ملاقات عرضی ، و از اسفل به اعلی ، و اعلی به اسفل ، که مورد بحث است می شود .میرزای شیرازی اصرار به این حرف داشته با ملاحظه نظائرش و می فرموده روایت هم متعرض مقتضی است و هم متعرض مانع خلافا للسید الفشارکی که می فرموده روایت متعرض مانع است در فرض مقتضی ، و لامقتضی را متعرض نیست پس کلمه ملاقات در کلام نیست و اطلاق ندارد و قدر متیقن ازتاثیر ملاقات هم عرض و غلبه نجس است اما علو یا مثل گلاب پاش دلیل نداریم بر نجاست .به کتاب الطهارة آیت الله العظمی اراکی ، ص 207 ، رجوع شود .21 ) اشعار حاج احتشام این است :ای خاک پاک قم چه لطیف و معطریخاکی ولی ز ذوق و صفا بند گوهریگوهر کجا و شان تو نبود عجب اگر گویم ز قدر و منزلت از عرش برتری بس باشد این مقام ترا ای زمین قم مدفن برای دختر موسی بن جعفری آن بانوی حریم امامت که مام دهر نازاده بعد فاطمه یک همچو دختری یا فاطمه حریم خدا بضعه بتول محبوبه مکرمه حی داوری هستی تو دخت موسی و اخت رضا یقین گردون ندیده همچو پدر هم برادریفخر امام هفتم و هشتم که از شرف وی را یگانه دختر و آن را تو خواهری مریم که حق ز جمله زن هاش برگزید شایسته نیست آنکه کند با تو همسری از لطف خاص و عام تو ای عصمت اله بر عاصیان ششقیعه فردای محشری صد حیف یوم طف تو نبودی به کربلا بینی بنات فاطمه با حال مضطریآن یک شکسته بازو وان یک دریده گوش وان دیگری به چنگ لئیم ستمگریزینب کشید ناله که یا ایهاالرسول بین بهر ما نمانده نه اکبر نه اصغری یا فاطمه به جان عزیز برادرت بر احتشام لطف نما قصر اخضری22 ) بعد از تنظیم نهایی کتاب ، متوجه شدیم که برخی از این داستانها در بخشهای قبل نیز یاد شده و تکراری است .




https://hawzah.net/fa/Book/View/45232/17545/پنجاه-و-سه-داستان-خواندنی-از-آیت-الله-اراکی-/?SearchText=فشارکی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۱